• شنبه 18 مهر 1405
  • ٢٨ ربيع الآخر ١٤٤٨
  • 2026 Oct 10
دو شنبه 31 اردیبهشت 1397
کد مطلب : 16973
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/VNBB
+
-

ایثار به توان بی‌نهایت

اعضای بدن جانباز ساکن منطقه پس از شهادت اهدا شد

ایثار به توان بی‌نهایت

منطقه 11


مریم شریفی|خبرنگار:


سی و یکم اردیبهشت ماه از امسال برای خانواده «شمس‌آبادی» ویژه‌تر از همیشه خواهد بود. حالا آخرین روز زیباترین ماه سال، نه فقط یادآور سالگرد ازدواج پدر و مادر بلکه بهانه‌ای است برای بزرگداشت ایثار بزرگ خانواده و تولد دوباره پدر. اکنون در تقویم خانواده جانباز شهید «امیر شمس‌آبادی قلعه‌نو» که پس از شهادت پدر جانبازشان با اهدای اعضای بدن او ایثارگری را در حد اعلای آن به نمایش گذاشتند، روز ملی «اهدای عضو» روز درخشان و غرورانگیزی است. به همین مناسبت به دیدار این خانواده دریادل هم‌محله‌ای رفته‌ایم. 

«در حیاط را که باز کردم، یک سرباز در حالی‌که زیر بغل یک جوان رزمنده را گرفته بود، یاالله‌گویان وارد شد. گفت: پسرتان را آورده‌ام! گفتم: این پسر من نیست! نگاهم که به اسم روی لباس جوان افتاد، زبانم بند آمد. امیر بود اما از بس سیاه و لاغر شده بود، نشناختمش.» حاج خانم «جمیله شیرازی» مادر جانباز شهید هم‌محله‌ای ادامه می‌دهد: «گفتند یک هفته در بیمارستان اهواز بستری بوده. موج انفجار پرتابش کرده بود میان تیغ‌های بیابان و هیچ‌کس از او خبر نداشت. پس از 3روز در حالی‌که هنوز نفس می‌کشید، پیدایش کردند و به بیمارستان صحرایی اندیمشک انتقال دادند. آن 3روز سخت در بیابان، آسیب‌های موج انفجار بر روی اعصابش را، تشدید کرده بود. او که مهربان، خوش‌اخلاق و خوش زبان بود، همه دوستش داشتند، حالا خیلی زود عصبانی می‌شد و به هم می‌ریخت.»


تنها ماندم... 

«6ساله بود که همسرم را از دست دادم. من ماندم و 3پسر قد و نیم‌قد که امیر، بزرگ‌ترین آنها بود، دیگر هم مادرشان بودم و هم پدرشان. آنها نیز خوب و مهربان بودند و همگی حواسشان به من بود البته امیر، بیشتر. اما همان پسری که یک لحظه از من جدا نمی‌شد، 17ساله که شد، ساکش را برای جبهه بست.» قسمت مادر انگار همیشه جدایی بود: «گفتم: مامان جان! الان زمستان است و عید نزدیک. اگر بروی، من اینجا دست تنها چه کنم؟ گفت: مامان! وظیفه‌مان است، باید برویم. من به واقع از ته دل راضی بودم. باید برای دفاع از مملکتمان می‌رفتند. اما فقط او نبود که به جبهه رفت. بلکه برادرهایش هم پشت سرش رفتند و نزدیک عید، من تک و تنها با روز و شب‌های بمباران ماندم.»


یک دفترچه بیمه و دیگر هیچ! 

حاج خانم انگار خستگی یک ماراتن طولانی 30ساله در تنش مانده باشد، نفسی تازه کرده و می‌گوید: «پس از موج گرفتگی دیگر نتوانست به منطقه برگردد و سربازی‌اش نیمه‌تمام ماند. مدام می‌گفت در سر و گوشش صداهایی احساس می‌کند، او را دکتر می‌بردم، اما نمی‌دانستم باید دنبال کارهای جانبازی‌اش باشم. خودش هم اهل این کارها نبود. 

14‌ـ 13سال از مجروحیتش گذشته بود که به توصیه یکی از همسایه‌ها اقدام برای تشکیل پروانه جانبازی کردیم. بر اساس گزارش بیمارستان صحرایی، 5درصد جانبازی برایش ثبت شده بود. بعدها با ارائه مدارک پزشکی و پیگیری‌هایی که انجام دادیم، جانبازی‌اش به 15درصد ارتقا پیدا کرد. امیر هیچ‌وقت برای این کارها همراهی‌مان نمی‌کرد. می‌گفت: من برای رضای خدا جبهه رفتم. چیزی نمی‌خواهم. البته نتیجه پیگیری‌های ما از بنیاد، فقط یک دفترچه بیمه برای اعضای خانواده بود، نه چیز دیگر. چون فقط جانبازان از 25درصد به بالا، مشمول کمک‌های بنیاد می‌شوند.»

«فریبا‌شمس‌آبادی» دختر جانباز شهید هم‌محله‌ای در تکمیل صحبت‌های مادرش می‌گوید: «پدرم هیچ‌وقت دنبال کارهای جانبازی‌اش و گرفتن مزایا نبود. هرچه اصرار کردم اقدام کند تا حداقل من برای هزینه‌های دانشگاه بتوانم تخفیف بگیرم یا بتوانم آسان‌تر کار پیدا کنم، قبول نکرد. می‌گفتم: بابا این‌همه زحمت کشیدی و از سلامتی‌ات گذشتی، چه کسی دید؟ در جوابم می‌گفت: مگر کسی باید می‌دید؟ مهم این است که خدا دیده.»


جای پدر عروس، خالی... 

«در آژانس کار می‌کرد و راضی بود. اما کم‌کم ترافیک و رفتارهای بعضی مسافران اذیتش کرد. از 7سال پیش دیگر آژانس نرفت و ماشینش را فروخت. با پول ماشین یک مغازه خواربار‌فروشی اجاره کردیم، دیگر به کلی خانه‌نشین و ذره ذره آب شد. از اینکه نمی‌توانست زندگی را تأمین کند و هیچ پشتوانه‌ای هم نداشت، خیلی اعصابش به‌هم می‌ریخت.» فریبا ادامه می‌دهد: «آنقدر صداهای سرش اذیتش می‌کرد که پزشک تشخیص داد. یک سال در بیمارستان بستری باشد و فقط وقتی دلش تنگ می‌شد، 5‌ـ 4روز مرخصی می‌گرفت و به خانه می‌آمد. او که به مهمان‌دوستی معروف بود، دیگر حوصله نداشت در جمع باشد و مانند گذشته بگوید و بخندد. بابا که جانش به جان من، تک دخترش، بسته بود حتی نتوانست در مراسم عقد من شرکت کند. فقط دفتر را امضا کرد و رفت. گفت: ان‌شاءالله عروسی‌ات می‌آیم اما...» اکنون برای دختر بابا فقط خاطرات او به جا مانده است.


دوست داشت مرگش هم باعث حیات باشد

«یک روز که تلویزیون، مصاحبه خانواده‌ای را نشان می‌داد که اعضای بدن فرزندشان را اهدا کرده بودند، بابا گفت: چقدر خوب است آدم وقتی می‌میرد، به جای اینکه خاک، بدنش را بخورد، اعضایش را اهدا کنند تا جان چند انسان دیگر را نجات دهد. به من گفت: فریبا جان برای من هم از این کارت‌ها بگیر. اما راستش دلم نیامد. 5‌ـ 4 ساعت پس از اعلام خبر فوت بابا، برادرم تماس گرفت و گفت اگر به خواسته‌اش عمل نکنیم، مدیونش می‌شویم‌. غافلگیر شده بودم اما برای رضایت بابا و کمک به درمان بیماران، راضی شدم.

با اینکه بابا ایست قلبی کرده بود اما استخوان‌های سر، مفاصل(برای اهدا به بیماران پیوند مغز استخوان)، دریچه قلب، تاندون‌ها، قرنیه چشم و چند عضو دیگرش به بیماران اهدا شد.» دختر جانباز شهید شمس‌آبادی می‌افزاید: «ما به هیچ‌کس نگفتیم. او یادمان داده بود اگر‌ کاری برای کسی می‌کنیم، نه به رویش بیاوریم و نه پیش مردم جار بزنیم. گذشت تا در مراسم چهلم، روحانی مسجد، موضوع را اعلام کرد.» مادر شهید می‌گوید: «همه این کار را تقدیر و تحسین می‌کردند. خانم‌ها به من می‌گفتند: چرا گریه می‌کنید؟ پسر شما که اعضایش را به چند بیمار اهدا کرده و به آنها سلامتی بخشیده، در حقیقت زنده است.»

این خبر را به اشتراک بگذارید