غاده السمان
آفتاب تند و داغ بود. همهچیز در آن خیابان دمشق لهله زنان عرق میریخت. ساختمانها و پیادهروها از هُرم گرمایی که از همهچیز برمیخاست تبدار میلرزیدند. صداها نیز سخت سوخته و خاموش بودند. فرح دمی پنداشت همین حالاست که خیابان سراسر از هوش برود. درختان، خودروها، رهگذران، فروشندگان و مردی که جلوی گاراژ ایستاده بود و بریده بریده فریاد میزد: «بیروت، بیروت.»
بوک مارک/ بیروت 75
در همینه زمینه :