ملاقات با نگهبان زمان
اولین گفتوگو با مردی که تخصصش، کوککردن یکی از قدیمیترین ساعتهای شهری ایران است
سحر جعفریان عصر | روزنامهنگار
کوککن ساعت تاریخی برجک میدان قدیمی یزد است؛ برجکی که در خاصترین موقعیت جغرافیایی ایران بنا شده؛ به روایت منابع محلی درست در مرکز ایران به نشانی یزد، خیابان کاشانی، میدان مارکار که به میدان ساعت و میدان گاهنمای فردوسی نیز شهرت دارد. شهریار کیانشاهی کارش نگهداری، کوککردن و تعمیر ساعتی است که 84سال پیش به سفارش پشوتنجیدو سابایی مارکار (تاجر هندیالاصل) از انگلیس آورده و بالای برجک سیمانی میدان نصب شده است. او هر 2هفته درمیان باید دسته فلزی کوک ساعت را بچرخاند در جهت موافق عقربهها به قدری که تمامی چرخدندههای ریز و درشت و پاندولهای کوتاه و بلند آن به حرکت و صدا باشند. این نخستین گفتوگوی شهریار کیانشاهی، 37ساله و دانشآموخته مهندسی عمران است که سالهاست در یک موقعیت جغرافیایی خاص به شغلی متفاوت مشغول است.
کوک مارکار بهدست شهریار
15سال از روزی که شهریار برای نخستینبار پا به برجک ساعت گذاشت تا در تنگنای اتاقک نیمتاریک بالای آن، باید و نبایدهای کار کوککردن و نگهداری و تعمیر ساعت مارکار را از سیروس هماوندی، ساعتکوککن قبلی یاد بگیرد، میگذرد. او تا پیش از آن روز، جز این چند خط، چیز زیادی از ساعت و میدان و باقی قصههای مارکار نمیدانست: «پشوتن، تاجر زردشتی هندی به تاریخ و جغرافیای ایران علاقه داشت و تراکم جمعیتی زردشتیان یزد چند مرتبهای او را به اینجا کشاند. همان وقتها 12هکتار از زمینهای مرکزی یزد را خرید، میان زمینها مدرسه، کتابخانه، پرورشگاه و این میدان را به یاد فردوسی شاعر ساخت و همگی را وقف کرد.» حالا 15سال گذشته و شهریار هم زیروبم کار ساعت مارکار را بلد است، هم روایتهای تاریخی آن را خطبهخط از بَر است. صبح هر 2هفته یکبار که خود را میرساند میدان مارکار، اول شعرهای حکشده بر بدنه برجک را زمزمه میکند: «ز فردوسی اکنون سخن یاد گیر/ سخنهای پاکیزه و دلپذیر...»، بعد، کلید کهنه را میان قفل در آن میچرخاند. از سروصدای ورودش کبوترهایی که زیر کلاهک برجک لانه کردهاند، میپرند. هوای داخل برجک همیشه و هروقت سال نمور و سنگین است؛ راهرویش نیز تنگ و پلکانش هم باریک: «پلههای اول پلکان، سیمانیان و آدم خیالش ازشون راحته، ولی پلههای بالایی که چوبیان، موریانه خوردتشون، وقتی پاتو روشون میذاری میفهمی سبکن و پوک، سیروس راست میگفت.» شهریار از درستی حرف سیروس به خبرنگار همشهری میگوید: «اون روز سیروس که داشت کارای ساعت رو یادم میداد، سفارش آخرش در مورد همین پلههای چوبی بود. میگفت چوبشون رو موریانه خورده، سمپاشی کن و مراقب باش؛ 4متر ارتفاعه و شوخی نیست.»
همه فوتوفنهای شغل ساعتکوککنی
این شغل دوم شهریار است که وقت چندانی از او نمیگیرد. شغل اولش کارمندی در اداره برق است: «از طریق یه آشنایی مطلع شدم که برای نگهداری و سرویسکاری ساعت مارکار دنبال نیرو هستن. منم که از بچگی بیخود و بیجهت ساعت دوست داشتم، داوطلب شدم. برام فال بود و تماشا. نیروی قبلی، یعنی همون سیروس، زانودرد شدید داشت و بعد از 20سال دیگه نمیتونست کار رو ادامه بده.» ساعت مارکار 4صفحه دارد که در 4سوی برجک نصب شده و یک موتور که داخل جعبهای چوبی جاگیر است: «دسته کوک رو که میچرخونم صدای قِژقژ چرخدندههای ساعت بیشتر میشه. قژقژ کشدار یعنی وقت روغنکاریه؛ اونم با روغن غلیظ. قژقژ بلند یعنی روغنکاری باید با روغن رقیق انجام شه. صدای تقوتوق هم اگه بیاد که دیگه تکلیف روشنه؛ یعنی یه قطعهای شکسته و کار باید برسه دست اردشیر ساعتساز، یعنی قدیمیترین ساعتساز یزد.» لابهلای کار، بساط چایش را پهن میکند؛ فلاسک پر از چای عطری داغ، استکان بلور و کمی باقلوا و قطاب: «با بعضی رهگذرا و گردشگرا که پایین و بیرون برجک همکلام میشم، بیشتر از همه از چایخوردنام بالای برجک به شوق میان. راستش حق هم دارن؛ کمتر کسی این شانس رو داره که وسط یه جای تاریخی که برای بقیه ورودممنوعه بشینه و چای بخوره.»

اینجا مرکز ایران است؟
صبح شهریار در برجک مارکار کمکم به غروب میرسد. حالا ساعت برای مدت 2هفته کوک شده و زمان را به آنها که از حوالی میدان برجک میگذرند، دقیق نشان میدهد: «راستش خودم بیشتر از دیدن زمان و عقربههای این ساعت، صدای تیز ناقوسش رو دوست دارم. برای همینه که قطعات پاندولای زنگش رو هر بار که میام، خوب چک میکنم. آخه خیلی جالبه که بین سروصدای ماشین و بوق و آدم، هر یه ساعت یه بار صدای زنگ ساعتی قدیمی میپیچه.»
شهریار وارسی نهایی موتور ساعت را انجام میدهد و دستی به حکاکی مشخصات برند و سال ساخت آن میکشد. بعد با احتیاط در چوبی موتور را میبندد و اطرافش را میپاید تا مبادا کاری از قلم افتاده باشد: «وقت رفتن که میشه دوباره ترس پا گذاشتن به پلههای موریانهخورده به جونم میافته. تا برسم پایین، کلی ذکر میگم.» کلید کهنه را در قفل در برجک میچرخاند. معمولا در این وقت باغبان پیر میدان را میبیند که او نیز کار آبیاری چمنها و درختان محوطه فضای سبز میدان را تمام کرده و سعی دارد شیلنگ بلند آب را با حلقهکردن جمع کند. پایین برجک همیشه تعدادی گردشگر سرگرم عکس و فیلم برداشتن هستند که موضوع صحبتهایشان برای شهریار آشناست: «اینجا واقعا وسط ایرانه؟»
