گفتوگوی خبرنگار اعزامی همشهری به میناب با خانواده شهدای دانشآموز
نیمکتهای خالی، خانوادههای داغدار
محمد جعفری| روزنامهنگار
میناب در هنگام بازگشایی مدارس، حالوهوای معمول اول مهر را نداشت. جای خالی دانشآموزان مدرسه شجره طیبه بیش از همیشه به چشم میآمد؛ کودکانی که امسال دیگر راهی مدرسه نمیشوند و خانوادههای ۳دانشآموز همچنان چشمانتظار پیدا شدن بخشی از پیکر فرزندانشان هستند.
بازمانده
با گذشت ماهها از حمله وحشیانه دشمن به مدرسه شجره طیبه میناب، همچنان هیچ بخشی از پیکر 3نفر از دانشآموزان کشف نشده و تفحص در مدرسه و اطراف آن ادامه دارد. در میان جستوجوی افراد حاضر در مدرسه، یکی از دانشآموزان به یاد همکلاسیهای شهیدش به مدرسه آمده و برایشان گل آورده است. محمدارشیا، دانشآموز ۸ساله حالا بیشتر از همیشه دلش برای همکلاسیهایش تنگ شده. او میگوید: آن روز سوار سرویس شده بودم بروم خانه که موشک اول و بعد موشک دوم را زدند؛ ترسیده بودم. شروع کردم به دویدن. فقط میخواستم خودم را نجات بدهم. او ادامه میدهد: بعد فهمیدم چه اتفاقی افتاده و تعدادی از همکلاسیها و دوستانم شهید شدهاند. حسین، رهسپار، محمدطاها و چند نفر دیگر از دوستانم دیگر نیستند. خیلی دلم برایشان تنگ شده. ما با هم مدرسه میرفتیم، با هم حرف میزدیم، میخندیدیم و کنار هم بودیم. حالا مدرسهها دارند دوباره باز میشوند، اما امسال جای دوستانم در کلاس خالی است. دلم برایشان تنگ شده.
اشک مادران
در آستانه بازگشایی مدارس، در گلزار شهدای میناب غوغایی برپاست. مادران عزادار بر مزار گلهای پرپرشدهشان نشستهاند و اشک میریزند. یکی از آنها مادر شهید 9ساله، پرهام رنجبری است. او میگوید: پسرم مهربان، بازیگوش و در عین حال درسخوان بود. روز حادثه حدود ساعت11:20 خانم شهریاری، یکی از مسئولان مدرسه که به شهادت رسید، تماس گرفت و گفت که زودتر بیایید دنبال پرهام. من هم آماده شدم که با دختر کوچکم به مدرسه برویم که ناگهان صدای انفجار آمد. دخترم از ترس در آغوش من آمد و میلرزید. چند دقیقه بعد، آنتن گوشیها قطع شد. پدر پرهام آمد و گفتم هنوز پرهام نیامده. همان موقع برای چند دقیقه آنتن موبایل برگشت و با راننده سرویس تماس گرفتم که فریاد میزد و میگفت بیایید دنبال پرهام، مدرسه را زدند. پرهام زیر آوار است.
او ادامه میدهد: مثل عاشورا بود. همه خانوادهها در خیابان به سمت مدرسه میدویدند. ما که رسیدیم، گفتند پرهام را بردهاند. چند بیمارستان رفتیم و گفتند پرهام در سردخانه است. خیلی گشتیم تا اینکه پدرش پیکرش را در سردخانه دید. پسرم سالم بود و از پشت به سرش ضربه خورده و به شهادت رسیده بود.
او درباره جای خالی پسرش در روز اول مهر میگوید: امسال بازگشایی مدارس خیلی برایم سخت شده. همیشه اول مهر، دختر و پسرم با هم آماده میشدند، صبحانه میخوردند و ذوق و شوقی داشتند که مدرسه بروند، اما امسال دخترم تنها شد.
آخرین حرف معلم شهید
دانشآموزان بازمانده مدرسه شجره طیبه با گذشت ماهها از حمله موشکی دشمن به مدرسهشان، هنوز لحظه به لحظه این جنایت را به یاد دارند. یکی از آنها درباره آن روز میگوید: چند دقیقه تا تعطیل شدن مدرسه بیشتر نمانده بود که صدای وحشتناکی آمد و در و دیوار مدرسه روی سرمان خراب شد. همه بچهها و معلمها جیغ میکشیدند و ترسیده بودند. معلم مهربانم، سرکار خانم محمدیان هم آنجا نگران بچهها بود. آخرین حرفی که از او شنیدم این بود که گفت خدایا، کمکم کن، بچههای مردم دستم هستند. خانم محمدیان شهید شد. چند دقیقه گذشت تا اینکه چند نفر از پدر و مادرهای بچهها که دنبالشان آمده بودند، بالای سرمان رسیدند. یکی از آنها پدر دوستم، زهرا سالاری بود که من و چند نفر از بچهها را بیرون کشید. زهرا را هم نجات داد و ما را بیرون برد، اما وقتی که دوباره برگشت تا به بقیه بچهها کمک کند، خودش شهید شد.
مادربزرگ عزادار
«خدا خودش آنها را به من داده بود و خودش هم پس گرفت. راضیام به رضای او.» زن سالخورده در گلزار شهدای میناب بر سر مزار دختر و نوهاش نشسته و اشک میریزد. یک چشمش به سنگ مزار دخترش است و چشم دیگرش به مزار نوهاش که از دانشآموزان مدرسه شجره طیبه بود. هر دو نفر آنها در حمله موشکی آمریکا به مدرسه به شهادت رسیدند. او با چادر اشکهایش را پاک میکند و میگوید: خدا از آنها نگذرد. در یک روز 2داغ به دلم گذاشتند و دختر و نوهام را گرفتند. البته میدانم بچههایم جایشان خوب است و برای آنها خوشحالم. ناراحتی من برای خودم است که دیگر آنها را ندارم. خدا خودش آنها را به من داده بود و خودش هم پس گرفت. راضیام به رضای او.