همیشه میترسیدم پسرم غرق شود
پروین الواری، مادر شهید سعید فتحاللهی هنوز هم وقتی از پسرش حرف میزند، با تأکید بهخصوصی از یک نگرانی قدیمی یاد میکند؛ نگرانیای که سالها در دلش خانه کرده بود: «از وقتی بچه بود، همیشه میترسیدم پسرم را آب رودخانه یا آب سد ببرد و غرق کند. آن زمان که در آبادان زندگی میکردیم، مدام مراقبش بودم. بعدها هم هروقت مرخصی میآمد و به سد نزدیک روستای محل زندگیمان میرفت، باز همان وحشت سراغم میآمد. همیشه میگفتم: نرو... مبادا آب تو را ببرد... اما هیچوقت تصور نمیکردم روزی در دریا شهید شود.»
رسول فتحاللهی، پدر شهید از بسیجیان دوران دفاعمقدس بوده و فرزندانش را با عشق به انقلاب و اهلبیت(ع) تربیت کرده است. او از پسرش اینگونه میگوید: «در روستای تاجامیر قد کشید و بزرگ شد. بعد از ازدواج برای کار به امیدیه آبادان رفت. سعید از بچگی آرام بود، سرش به کار خودش بود و اهل تهمت و غیبت و لقلقه لسان نبود. سعی میکرد حتی در شوخیهایش هم حرفی نزند که کسی را ناراحت کند. دل کسی را نمیشکست. هرجا کار دوست یا آشنایی گیر بود، خودش را میرساند؛ از فعالیتهای مسجد بگیر تا اردوهای جهادی و کمک به مدرسه. همیشه هم لبخند روی لبش بود.» سعید ۲۹اسفند۱۳۷۸ به دنیا آمد. از همان نوجوانی نمیتوانست بیتفاوت از کنار سختیهای زندگی خانواده پرجمعیتشان بگذرد. در روزهای فراغت تابستان، همراه پدر کارگری میکرد تا باری از دوشِ خانواده بردارد. پدر ادامه میدهد: «از همان اول عاشق لباس نظامی بود. میگفت دوست دارم ملوان نیروی دریایی باشم. بالاخره هم در آزمون ارتش قبول شد. نزدیک 5سال روی ناو خدمت کرد؛ مکانیک ناو بود. آنقدر عاشق کارش بود که هیچوقت از سختیهایش گلایهای به زبان نمیآورد.» پدر در پایانِ گفتوگو تنها یکجمله میگوید؛ جملهای که بغضِ دلتنگی را در خود دارد: «سعید همیشه با لبخند از خانه میرفت. ما هم همیشه با لبخند بدرقهاش میکردیم، اما هیچوقت فکر نمیکردیم آخرین بدرقهمان اینطور باشد.»