علی ودایع؛کارشناس بینالملل
جغرافیای سیاست بینالملل، این روزها آشفتهترین صورت آنارشی را تجربه میکند. تقابلهای نامتقارن، گسلهای ژئوپلیتیک را به لرزه درآورده و در قلب این تحولات شتابان، هیچ پنجره ژئوپلیتیکی مستقل از دیگری گشوده یا بسته نمیشود. هر بحران، بحرانی دیگر را در نقطهای متفاوت از جهان تحتتأثیر قرار میدهد و معادلات قدرت را بازآرایی میکند.
در منطق نظام بینالملل، افزایش ضریب دومینویی بحرانها، محیط امنیتی قدرتهای هژمون را در مقیاس جهانی بازتعریف میکند. اگر تا پیش از این، رقابت شرق و غرب عمدتا در 2جبهه «جنگ فرسایشی اوکراین» و «بازدارندگی در تنگه تایوان» تحلیل میشد، ورود ایران به کانون این منازعات، ساختار موازنه قدرت را دستخوش دگرگونی کرده است. تهران دیگر صرفا یک بازیگر منطقهای نیست بلکه به «وزنهای ساختاری» در معادله قدرت میان ایالات متحده و محور چین ـ روسیه تبدیل شده است.
گزارشهای اخیر، ازجمله ارزیابیهای شبکه CBS و هشدارهای پیشین والاستریت ژورنال همزمان با بازگشت دونالد ترامپ، بر یک واقعیت سختافزاری تأکید دارند؛ اینکه مصرف شتابان و نامتوازن ذخایر راهبردی تسلیحاتی آمریکا در تقابل با ایران، واشنگتن را با چالشی جدی در حفظ توازن نظامی روبهرو کرده است.
ناترازی تسلیحاتی آمریکا، رخدادی است که حتی در بدبینانهترین برآوردهای پنتاگون نیز کمتر تصور میشد. با این حال، همزمانی فشارهای نظامی از شرق اروپا تا غرب آسیا و شرق دور، موجب شده است واشنگتن، مطابق الزامات «راهبرد دفاع ملی» (NDS)، بخشی از تسلیحات خود را از جبهه اوکراین به سایر مناطق منتقل کند.
آنچه ترامپ در محاسبات خود نادیده گرفت، محدودیت ظرفیت راهبردی آمریکا بود. ایالات متحده نمیتواند همزمان یک جنگ فرسایشی در اروپا را پشتیبانی و بازدارندگی در برابر چین را در شرق آسیا حفظ کند و در همان حال، هزینههای تقابل مستقیم و غیرمستقیم با ایران را نیز بدون فرسایش توان نظامی خود بپردازد.
در کنار این ناترازی تسلیحاتی، چین و روسیه نیز با دقت، تحرکات و آسیبپذیریهای پنتاگون را رصد کردهاند. همزمان، ایران توانسته است با پیونددادن منازعه منطقهای خود به موازنه قدرت جهانی، زنجیرهای راهبردی با پکن و مسکو ایجاد کند؛ متغیری که محاسبات هزینه و فایده را برای واشنگتن پیچیدهتر از هر زمان دیگری ساخته است.
نقش ایران در این معادلات، صرفا یک تاکتیک مقطعی نیست، بلکه بازتعریفی از جایگاه ساختاری آن در نظام بینالملل به شمار میرود.
نخست آنکه ایران توانسته است با کمترین هزینه راهبردی، بیشترین نرخ مصرف گرانترین ذخایر دفاعی آمریکا و متحدانش را تحمیل کند؛ الگویی از «غیرمتقارنسازی هزینهها» که محاسبات پنتاگون را با چالش مواجه کرده است. پرسش بنیادین اینجاست که ترامپ با هدف نابودی توان هستهای ایران وارد میدان شد اما امروز سخن از تفاهم درباره آینده تنگه هرمز به میان میآورد.
دوم آنکه جایگاه راهبردی تهران برای مسکو و پکن ارتقا یافته است. ایران دیگر صرفا یک متحد منطقهای یا خریدار تسلیحات نیست بلکه بازیگری است که با درگیر ساختن ظرفیت نظامی آمریکا در خاورمیانه، «زمان راهبردی» برای چین در شرق آسیا و برای روسیه در جبهه اوکراین ایجاد میکند؛ موضوعی که در اسناد امنیت ملی آمریکا نیز مورد توجه قرار گرفته است.
سوم آنکه محاسبات واشنگتن دگرگون شده است. ترامپ گمان میکرد حمله به ایران، پیروزیای سریع و کمهزینه به همراه خواهد داشت اما تحولات بعدی نشان داد که خروج از بنبست خاورمیانه، بدون پذیرش وزن راهبردی ایران، به معادلهای پیچیده و دشوار برای کاخ سفید تبدیل شده است.
گسلهای ژئوپلیتیکی که زمانی نقاطی جداگانه بر نقشه جهان تلقی میشدند، اکنون در قالب یک سامانه واحد عمل میکنند. تحولات مربوط به ایران، بر معادلات اوکراین و تایوان نیز اثرگذار شده است. تهران با بهرهگیری از ظرفیتهای نامتقارن قدرت، خود را به متغیری مستقل در موازنه شرق و غرب تبدیل کرده و اکنون واشنگتن بیش از گذشته درمییابد که هزینه مهار ایران، تنها در خلیجفارس پرداخت نمیشود، بلکه در کاهش توان بازدارندگی آمریکا در شرق اروپا و شرق آسیا نیز خود را نشان میدهد.
ایران چگونه ماشین جنگی آمریکا را فرسوده کرد؟
در همینه زمینه :