• شنبه 27 تیر 1405
  • ٣ صفر ١٤٤٨
  • 2026 Jul 18
شنبه 27 تیر 1405
کد مطلب : 278837
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/4R4xk
+
-

عشق دختر جوان به دزد حرفه‌ای از او یک سارق ساخت

عاقبت شوم عاشق شدن در زندان

گزارش
عاقبت شوم عاشق شدن در زندان

الهه فراهانی | روزنامه‌نگار

دختر جوان که برای ملاقات با برادرش به زندان می‌رفت، به هم‌بندی برادرش دل بست و عشق آنها زمینه‌ساز تشکیل باند سرقت از خانه‌ها شد.
به گزارش همشهری، از چندی پیش گزارش سرقت‌های سریالی از خانه‌های شمال و غرب تهران روی میز کارآگاهان پلیس قرار گرفت؛ سرقت‌هایی که به‌گفته مالباختگان، با تخریب در ورودی و شگردی حرفه‌ای انجام شده و در جریان آن، اموال باارزشی مثل پول نقد، دلار، طلا و وسایل سبک و گران‌قیمت به سرقت رفته بود. آمار این سرقت‌ها در حال افزایش و همین کافی بود تا تیم ویژه‌ای از کارآگاهان برای شناسایی اعضای این باند وارد عمل شوند.

یک سرنخ
بررسی‌های اولیه نشان می‌داد اعضای باند، 4نفرند؛ 3مرد و یک زن که همگی در زمان سرقت، صورت‌های خود را می‌پوشاندند تا ردی از خود به جا نگذارند. آنها اغلب خانه‌هایی را هدف قرار می‌دادند که در محله‌های خلوت‌تر شمال و غرب تهران قرار داشت و در ساعاتی وارد عمل می‌شدند که احتمال حضور صاحبخانه کمتر بود. اگرچه متهمان تلاش کرده بودند سرنخی از خود به جا نگذارند اما در آخرین سرقت آنها، اثر انگشت یکی از سارقان به‌دست آمد.

رد پای ناصر گربه
همین اثر انگشت هویت یکی از اعضای باند را لو داد؛ مردی ۴۵‌ساله، سابقه‌دار و آشنا برای پلیس که در میان مجرمان به «ناصر گربه» معروف بود. او بیش از ۷‌بار سابقه سرقت منزل داشت و به‌دلیل مهارتش در بالا رفتن از دیوار خانه‌ها و ورود مخفیانه به ساختمان‌ها، به گربه معروف شده بود. با شناسایی ناصر، وی دستگیر شد و بقیه اعضای باند هم لو رفتند؛ ازجمله زنی 28ساله به نام نسترن.

نسترن که بود؟
ناصر گربه پس از بازداشت، اعتراف کرد: زمانی که من در زندان بودم، نسترن برای ملاقات برادرش که به اتهام سرقت منزل در زندان بود، به آنجا می‌آمد. در سالن ملاقات همدیگر را دیدیم و عاشق هم شدیم. وقتی آزاد شدم، قرار شد با هم ازدواج کنیم اما برای این کار پول لازم داشتیم. این بود که با نسترن و 2نفر دیگر، باند سرقت از خانه‌ها را تشکیل دادیم.
بعد از اعترافات ناصر، نسترن و دیگر اعضای باند نیز بازداشت شدند و به دستور بازپرس دادسرای ویژه سرقت در اختیار پلیس آگاهی تهران قرار گرفتند و تحقیقات از آنها ادامه دارد.

گفت و گو
عشق شوم

نسترن که نخستین بار است پایش به دنیای مجرمان باز شده است می‌گوید آشنایی او با ناصر گربه آینده‌اش را نابود کرده و باعث شده حالا به‌عنوان یک مجرم بازداشت شود. گفت‌وگو با وی را می‌خوانید.

 چطور با ناصر آشنا شدی؟
 من برای ملاقات برادرم به زندان می‌رفتم و در آنجا ناصر را دیدم که هم‌بند برادرم بود. اول فقط در حد سلام و احوالپرسی بود، اما بعد کم‌کم حرف زدیم و با هم آشنا شدیم.
می‌دانستی او سارق حرفه‌ای و سابقه‌دار است؟
بله، می‌دانستم. خودش هم پنهان نمی‌کرد. می‌گفت چندبار زندان رفته، اما می‌گفت دیگر خسته شده و می‌خواهد زندگی‌اش را عوض کند. حرف‌های قشنگ می‌زد و می‌گفت دلش می‌خواهد مسیر زندگی‌اش را تغییر بدهد.
پس چرا با او در سرقت‌ها همراه شدی؟
اشتباه کردم؛ فکر می‌کردم دوستم دارد. می‌گفت اگر پول داشته باشیم، ازدواج می‌کنیم، خانه می‌گیریم و زندگی‌مان را شروع می‌کنیم. من هم باور کرده بودم. گفت بیا چند مورد سرقت انجام بدهیم و بعد دور خلاف را خط بکشیم.
اولین بار که برای سرقت رفتی، ترس نداشتی؟
خیلی زیاد. تمام بدنم می‌لرزید. حتی می‌خواستم برگردم، اما ناصر گفت فقط یک‌بار است و بعد همه‌‌چیز درست می‌شود. بعد از آن دیگر وارد ماجرا شدم. خودش به من آموزش داد. اول سخت بود اما کم‌کم عادت کردم.
قرار بود تا کجا با او ادامه بدهی؟
تا هر زمان که ناصر نقطه پایان سرقت‌ها را می‌گذاشت. تا روزی که پول زندگی، عروسی و خرید جهیزیه تامین می‌شد. ناصر می‌گفت باید خرج این چیزها را جور کنیم. من هم ساده‌لوحی و فکر کردم این راهش است.
نقش تو در سرقت‌ها چه بود؟
بعضی وقت‌ها فقط مراقب بودم، بعضی وقت‌ها هم همراهشان می‌رفتم داخل. صورتم را می‌پوشاندم که کسی من را نشناسد.
حالا چه حسی داری؟
پشیمانم. خیلی پشیمانم. هم زندگی خودم را خراب کردم، هم آبروی خانواده‌ام را بردم. کاش هیچ‌وقت آن آشنایی شکل نمی‌گرفت.
گفتی زمانی که می‌رفتی ملاقات برادرت با ناصر آشنا شدی. پس خانواده‌ات هم در مسیر خلاف قرار داشتند؟
نه ما خانواده آبروداری هستیم. برادر بزرگ‌ترم استاد دانشگاه است. خودم هم لیسانس تربیت بدنی دارم. برادر کوچکم اما با دوستان ناباب رفت‌وآمد می‌کرد و رفته رفته معتاد به گل شد. سپس سر از دنیای سارقان درآورد و نخستین بار بود که دستگیر می‌شد. او به همه ما قول داده بود که دور خلاف را خط می‌کشد اما حالا من وارد این مسیر اشتباه شدم و با آبروی خانواده‌ام بازی کردم... خیلی پشیمانم... خیلی...






 

این خبر را به اشتراک بگذارید