مردمی که این روزها مبعوث شدند
سارا عرفانی
کنار دختر جوانی نشستم. اسمش نازنین بود. گفت: «اینجا جای پدر و مادرم است؛ الان میآیند.» همراه خانوادهاش از شیراز آمده بود. گفت: «دیروز سر سفره ناهار، تصاویر آمادهسازی مصلی را از تلویزیون دیدیم و همان لحظه تصمیم گرفتیم راه بیفتیم و به تهران بیاییم.»
چند دقیقه بعد پدر، مادر و خواهر کوچکترش رسیدند.
کمی کنار رفتم تا بنشینند. پدر که کارمند دانشگاه بود، گفت: «قرار بود با اتوبوس دانشگاه برای تشییع بیایم، اما سفر لغو شد. دیروز به اصرار نازنین راه افتادیم. 900 هزار تومان ته حسابم مانده بود. اصلاً فکر نکردم چه میشود؛ سوار ماشین شخصی شدیم و آمدیم.»
مادر با چشمانی پر از اشک گفت: «دلمان طاقت نمیآورد مراسم وداع را فقط از تلویزیون ببینیم. هر طور بود باید خودمان را به مصلی میرساندیم وگرنه تا آخر عمر حسرت میخوردیم که چرا برای آخرین خداحافظی نیامدیم. اما مهمتر از همه این بود که بگوییم خونخواه رهبرمان هستیم و راهش را ادامه میدهیم.»
بعد به نازنین اشاره کرد و گفت: «نازنین 21 ساله است. از زمان جنگ همیشه میگفت دوست دارد با کسی ازدواج کند که پای لانچر ایستاده باشد. حالا خواستگارش از همان جوانهایی است که روزهای جنگ پای لانچر بود.» با خودم فکر کردم نازنین، یکی از همان دخترانی است که در همین 100 شب، دوباره متولد شدهاند.