• سه شنبه 12 خرداد 1405
  • ١٦ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 Jun 02
سه شنبه 12 خرداد 1405
کد مطلب : 276915
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/AP9Dl
+
-

خدا آرزویش را امضا کرد

روایتی متفاوت از زندگی شهید علیرضا بیات، معاون دبیرخانه شورای‌عالی امنیت کشور در گفت‌وگو با فرزندش

گزارش
خدا آرزویش را امضا کرد

ثریا روزبهانی | روزنامه‌نگار 

او مرد ‌ میدان‌های سخت بود؛ کسی که بنا بر ادعای دشمنان ایران، نامش در لیست‌های بین‌المللی با عنوان «تحت تعقیب» قرار داشت. اما در پس این چهره پرصلابت دوران جهاد، علیرضا بیات را باید در قاب سجده‌اش مقابل همسایه و گریه‌هایش برای محدودیت‌های مالی زائران ایرانی کعبه جست. او که سال‌ها در متن حوادث امنیتی کشور نان اخلاص خود را می‌خورد، ثابت کرد که می‌توان در بالاترین قله‌های مدیریتی بود اما در کوچه‌های خاکی نظام‌آباد، همچنان جزو «مردم» باقی ماند. این قصه، روایت انسانی است که «اشداء علی الکفار» را در میدان جنگ و «رحماء بینهم» را در متن زندگی‌اش به تماشا گذاشت.

دغدغه‌ مردم داشت
وقتی از شهید علیرضا بیات سخن گفته می‌شود، بسیاری ممکن است ابتدا به مسئولیت‌های امنیتی و مدیریتی او فکر کنند. سال‌های طولانی در عرصه‌های حساس کشور حضور داشت، او در تصمیم‌گیری‌هایش بیش از هر چیز به «تکلیف» فکر می‌کرد، نه به آسایش یا موقعیت شخصی. اما نزدیکانش معتقدند که برای شناخت واقعی او باید از جایی ساده‌تر شروع کرد؛ از همان کوچه‌ای که در آن زندگی می‌کرد. بیش از 40سال در  خانه‌ای در محله نظام‌آباد زندگی کرد، اما همسایه‌ها تا آخرین لحظه ندانستند مردی که جمعه‌ها کوچه را جارو می‌زد و درخت‌ها را آب می‌داد، یکی از اصلی‌ترین ستون‌های امنیت این کشور است. شهید بیات، معاون شهید دکتر علی‌ لاریجانی در دبیرخانه شورای‌عالی امنیت ملی و از نخبگان وزارت اطلاعات و رئیس سابق سازمان حج و زیارت بود و در یکی از عملیات‌ها تعدادی جاسوس آمریکایی - اسرائیلی را شناسایی کرد. محمدعلی بیات، برایمان از ساده زیستی پدر شهیدش می‌گوید: «پدرم در خانواده ساده‌‌ای در محله نظام‌آباد تهران بزرگ شد؛ پدری نجار و خانه‌ای معمولی. شاید همین پیشینه باعث شده بود که حتی پس از رسیدن به جایگاه‌های مهم، همچنان همان روحیه مردمی را حفظ کند. پدر آن‌قدر دل‌نازک بود که وقتی در سفر حج وضعیت مالی برخی زائران ایرانی را می‌دید که با حساب و کتاب خرید می‌کنند، می‌گفت گاهی دلم می‌شکند و گریه‌ام می‌گیرد. در دوران فعالیتش در وزارت اطلاعات با متهمان امنیتی هم سرو کار داشت. به معاونش گفته بود وقتی می‌خواهید متهمی را احضار کنید فکر کنید جایتان عوض شده و شما متهم و او افسر اطلاعات است. به نوعی با آنها رفتار کنید که دوست دارید با شما رفتار شود.بسیاری از همسایه‌ها تا زمان شهادتش نمی‌دانستند از مسئولان کشور است. او همیشه خود را فقط «کارمند» معرفی می‌کرد و از بیان موقعیت واقعی‌اش پرهیز داشت.»

اگر بد شد، بگو بیات گفته!
«پدرم همیشه می‌گفت«در طریقت ما رنجیدن کفر است» واقعاً هم همینطور بود؛ نه کسی را می‌رنجاند و نه از کسی می‌رنجید. حتی اگر در کارهای مدیریتی مجبور می‌شد تصمیمی بگیرد که ممکن بود کسی را ناراحت کند، هیچ‌وقت برخورد شخصی نمی‌کرد.» فرزند شهید با بیان این مطلب می‌گوید: « در محیط کاری 2اصل برای پدرم بسیار جدی بود: حق‌الناس و حلال و حرام. در تربیت فرزندانش نیز رویکرد خاصی داشت. برخلاف بسیاری از پدرها که در انتخاب رشته، شغل یا مسیر زندگی فرزندان دخالت مستقیم می‌کنند، او ترجیح می‌داد از دور نظاره‌گر باشد. هیچ‌وقت دست ما را نمی‌گرفت بگوید از این راه برو. ما خودمان درس خواندیم، شغل انتخاب کردیم و مسیرمان را رفتیم. او فقط از دور مراقب بود. او می‌گفت «نون بازوی خودت رو بخور.» یعنی هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد از موقعیت یا ارتباطات او برای پیشرفت استفاده کنند. در محیط کاری هم جمله‌ای داشت که میان همکارانش معروف بود: «این کار را انجام بدهید؛ اگر بد شد بگویید بیات گفت، اگر خوب شد بگویید خودمان کردیم. این جمله نشان‌دهنده روحیه مسئولیت‌پذیری او بود؛ اینکه مسئولیت شکست‌ها را بپذیرد اما موفقیت‌ها را به نام دیگران ثبت کند.»
شناسایی پدر از روی محاسن صورت
روز قبل از شهادتش، تیم حفاظتی خود را مرخص کرده و گفته بود احتمال هدف قرار گرفتنش زیاد است. وقتی خبر حمله و شهادت دکتر لاریجانی منتشر شد، خانواده احتمال می‌دادند او نیز در میان شهدا باشد. فرزند شهید می‌گوید: «یک پیکر مجهول‌الهویه میان شهدا بود، مسئولان تفحص به ما گفتند باید دقیق نگاه کنید. وقتی به جزئیات بدنش دقت کردم، دلم فرو ریخت. چون صورت پدر را اصلاح می‌کردم از روی جنس محاسن و نشانه‌های خاص ظاهری، او را شناختم.» 

تنها آرزوی شهید بیات
شهید بیات یک آرزوی پنهان داشت؛ همسایگی با حضرت عبدالعظیم(ع). سال‌ها پیش، وقتی از کنار مزار دوست و همکارش، مرحوم جوادعلی اکبریان در آن صحن مبارک رد می‌شدند، با حسرتی عاشقانه گفته بود: «جای خیلی خوبی است!» پسر شهید می‌گوید: «آقای قاضی‌عسگر، تولیت محترم آستان، بی‌آنکه از آن آرزوی پدر باخبر باشند، مکان خاصی را برای دفن پدرم درنظر گرفتند. وقتی محل پیشنهادی را به خانواده نشان دادند، خشکمان زد. گفتم این همان نقطه است؛ همان جایی که پدر سال‌ها پیش نشان داده بود.»

 

این خبر را به اشتراک بگذارید