فاطمه سادات حسینی؛ نویسنده
دستم را به کمرم میگیرم و آرد داخل ماهیتابه را هم میزنم که نسوزد. خستگیام از چشم حبیب پنهان نمیماند: «حالا وسط این همه کار باید حتما حلوا درست میکردی؟»
آهی از ته دل میکشم: «آخه این خانمه خیلی غریبانه شهید شده.» میداند اینطور وقتها حریف من نیست. همیشه برایم مهم است آرد حلوا خوب تفت بخورد. اینبار وسواسم بیشتر است. تمام 40روز جنگ را تهران نبودم. ترس از اینکه بچهها توان رویارویی با صدای انفجارها را نداشته باشند من را از تهران بیرون راند. حالا که برگشتهام، بعد از 40روز با دیدن خرابیهای تهران قلبم مچاله شده. فقط خدا را شکر میکنم که تهران شلوغ شده و قرار نیست روزهای سوت و کوریاش را ببینم. حلوا را به بهانه شهادت خانمی که همین دیشب نحوه شهادتش را متوجه شدم، میپزم. اما در حقیقت نیت بزرگتری در دل دارم: داغ تهران... در این 40روز تهران خیلی قد کشیده...داغ دیده...حماسه آفریده...مبعوث شده... تهران امروز خیلی از تهران ۴۰ روز قبل پختهتر شده. برای دیدن این تهران دلتنگ بودم. همان شب اول که از راه رسیدیم، کارها را نیمهرها کردم و با حبیب زدیم به دل خیابان. برخلاف من حبیب تمام روزهای جنگ را تهران مانده بود و از هر خیابان دستکم یک روایت برای بازگوکردن داشت. اجتماعات شبانه هم از همان تغییرهایی بود که داغ تهران برایش به ارمغان آورده بود. حبیب به سمت موکب کوچکی جلوی مسجد جامع امام صادق علیهالسلام اقدسیه راه کج کرد. هنوز پایم را روی پله اول مسجد نگذاشته بودم که سیاهه روی دیوار نظرم را جلب کرد. روی طاقچه هم یک کیف زنانه بود و یک کفش و یک ترکش بزرگ فلزی که کنارش روی کاغذی نوشته بودند: ترکشی که به سر شهید مقیمیان برخورد کرد. همانجا خشکم زد. میدانستم نزدیکی مسجد موشکی اصابت نکرده. حبیب کنارم قرار گرفت: «یه خیابون پایینتر رو زدن. تقریبا 500متر فاصله. ترکش از اون خیابون اومده. همسر امام جماعت مسجد بودن. شب اول جنگ یه موکب کوچیک جلوی مسجد میزنن. خیابون لنگری رو که میزنن یه ترکش از شکاف بین دو خیابون میخوره به سر ایشون و شهید میشن.» به ترکش ۵کیلویی خیره شدم. ماموریتت را درست اجرا کردی. نگاهم رفت سمت موکب. چای میدادن با خرما. توی دلم گذشت که فردا شب با حلوا بیایم. میدانستم وسط آنهمه کار سخت میشود ولی برای کار خانه همیشه زمان بود. به خودم میآیم. شهد حلوا را ریختهام. تقریبا آماده شده. هنوز توی ذهنم فقط یک چیز رژه میرود: شهادت اتفاقی نیست... شهادت رزق است... شهادت انتخاب میکند برای چه کسی رقم بخورد.
تقدیم به روح نورانی شهید زینب مقیمیان
پنج شنبه 24 اردیبهشت 1405
کد مطلب :
276060
لینک کوتاه :
newspaper.hamshahrionline.ir/BL1MN
+
-
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه همشهری می باشد . ذکر مطالب با درج منبع مجاز است .
Copyright 2021 . All Rights Reserved