جمعه خونین هفتچنار
نگاهی به سبک زندگی شهیدان اقدس اعظمی و اکبر عربلو که در حمله هوایی به کلانتری111منطقه10 به شهادت رسیدند
بهاره خسروی | روزنامهنگار
«صدای جنگندهها را که شنیدم، اضطراب تمام وجودم را گرفت. با پدرم تماس گرفتم، گفتم صدای جنگنده میآید، کجایی؟ گفت من توی حیاطم، میروم نان میگیرم، میآیم... همین که گوشی را قطع کردم، صدای انفجار شنیدم. دوباره زنگ زدم به پدرم، اما هرچه تلاش کردم، جواب نداد.» آزیتا عربلو، دختر شهیدان اقدس اعظمی و اکبر عربلو که در حمله صهیونیستی- آمریکایی کلانتری 111هفتچنار به شهادت رسیدند
با تعریف این ماجرا همراه با خواهرش، آرزو عربلو، از روز غمانگیز شهادت پدر و مادرش میگویند.
خانهای که امن بود
اقدس اعظمی (متولد ۱۳۳۷) و اکبر عربلو (متولد ۱۳۳۱) از اهالی محله هفتچنار بودند. پدر خانواده، اکبرآقا، شغل آزاد داشت و مادر خانواده هم بازنشسته پارسالکتریک بود. آنها 2دختر داشتند. 3-2 سالی میشد که این زوج مهربان از حوالی پارک رضوان به خیابان شهید افتکاری نقل مکان کرده بودند. آزیتا عربلو، دختر کوچک خانواده، میگوید: «یادم میآید موقع نقل مکان، پدرم معتقد بود خانهای که در کنار کلانتری باشد امن است و به همین دلیل همین خانهای را که در آن شهید شدند، خریدند.»
میدان را خالی نمیکنیم
شهید اکبر عربلو از رزمندگان 8سال جنگ تحمیلی اول و برادر شهید بود. آزیتا عربلو با صدایی بغضآلود این را میگوید و ادامه میدهد: «پدرم یک قهرمان بود؛ مردی که عاشقانه زندگی میکرد. در طول جنگ تحمیلی 8ساله در جبهه بود، پایش هم آسیب دید. در جنگ تحمیلی سوم هم معتقد بود که نباید شهر و خانه و زندگیمان را مقابل دشمن خالی کنیم؛ باید بمانیم و دفاع کنیم.»
آزیتا عربلو در ادامه میگوید: «همیشه من و خواهرم را به مهربانی و مردمداری دعوت میکرد. همسر من و خواهرش این روزها جوری برای شهادت پدر و مادرم ناراحت هستند که قابل توصیف نیست. او بهمعنای راستین کلمه، رئوف و مهربان بود و هوای همه را داشت.»
دلشوره شب قبل از پرواز
آرزو از دغدغههای شب قبل از شهادت پدرش تعریف میکند و میگوید: «با توجه به حال و هوای روزهای جنگ، دلشوره عجیبی داشتم. یادم هست شب قبل از حمله با پدرم تماس گرفتم و با هم صحبت کردیم. گفت شام عدس پلو پختهام و با مادرت سر سفره نشستهایم. صدای جنگندهای هم نمیآید. وقتی تماس تلفنی را قطع کردم، حس خوبی نداشتم. شاید فقط کمی آرام شدم تا اینکه روز غمانگیز جمعه 22اسفند از راه رسید و خواهرم با من تماس گرفت و خبر بمباران کلانتری 111هفتچنار را داد. دل توی دلمان نبود و لحظههای تلخی را سپری میکردیم. پدرم زیر آوار مانده بود و همسایهها صدای پدرم را میشنیدند. مادرم هم در اتاق خواب خوابیده بود؛ جایی که بر اثر اصابت بمب درش تکهتکه شده بود. مادرم آنجا به شهادت رسید. پدر هم هنوز آمبولانس به نیمههای کوچه نرسیده بود که علائم حیاتیاش رفت و به شهادت رسید. آنها رفتند و ما با یاد و خاطره آنها تنها ماندیم.»
قهرمان عشق و اخلاق
آرزو عربلو، دختر بزرگ خانواده، از رابطه عاشقانه پدر و مادرش میگوید: «پدرم مثل پروانه دور مادرم میگشت و زندگی عاشقانهای داشتند. هیچوقت همدیگر را تنها نمیگذاشتند. پدرم هیچوقت دروغ نمیگفت و ما را هم از این کار منع میکرد. با وسواس خاصی سعی میکردند خدای ناکرده آزارشان به کسی نرسد و با صداقت بامردم رفتار میکردند. حالا جایشان واقعا خالی است؛ غم سنگینی را تحمل میکنیم و تنها چیزی که در این روزهای سخت کمی من و خواهرم را تسکین میدهد نام نیکی است که از آنها برایمان به یادگار مانده است.»