وقتی خانه من هم لرزید
مهدیقاسمی، عکاس: «بارها عکاسی جنگ کرده بودم. سال 85در لبنان بودم. به پاکستان و عراق و افغانستان و سومالی رفتهام و موقعیتهای بحران و جنگ را زیاد ثبت کرده بودم. برای عکاس تفاوتی نمیکند کسی که زیر آوار جنگ یا آتش است به زبان فارسی حرف میزند یا عربی و اندونزیایی. زندگی آن انسان تحتتأثیر بحران قرار گرفته و همین کافی است. اما این بار صدای جنگندهها را بالای سر خانه خودم هم میشنیدم. خانهام با خانه بقیه مردم این کشور لرزید و کودکم در خانه از این جنگ متأثر شده بود. اگر همیشه رنج دیگری را ثبت کرده بودم، حالا زیست خودم، خانوادهام و عزیزانم هم بخشی از این رنج شده بود.»
پدر زیر آوار دنبال پسر
وحید حسینی، عکاس: «موقع عکاسی از یک خانه تخریبشده میشود فهمید آن موشک چه بلایی بر سر مردم میآورد. دقیقا وسط صحنه برخورد موشک با یک خانه است که متوجه میشوید آن موشک نه فقط خانه را تخریب میکند، بلکه به روان مردم، به خانوادهها، به روابط و انسانها حمله میکند. شاید در روزهای اول اینطور بهنظر برسد که همهچیز گیجکننده است. وقتی پدری با سر و صورت خونی زیر آوار دنبال پسرش میگردد یا پسری که با ترس و دلهره به کاور مرگ نزدیک میشود، تا ببیند پدرش بین کشتهشدهها هست یا نه؟»
همدلی در بحران
سعید تاکی، عکاس: «بسیار تلخ بود که با فاصله حدودا 8 ماه، برای دومین مرتبه تجربه میکردیم. یکبار دیگر و در جنگ 12روزه این روزها را پشت سر گذاشته بودیم. بُعد شخصی این کار از اینرو که از خانواده و عزیزانت دوری و مدام در معرض خطری شاید چندان مهم بهنظر نرسد. اما در فضای عمومی آن چیزی که برای من جالب توجه بود، همدلی در شرایط بحران میان مردم بود و برای من عکاس، تماشای این احساس با وجود خطر مرگ بسیار یگانه است.»
احساس و عکاسی در جنگ تحميلي سوم
در همینه زمینه :