• سه شنبه 5 خرداد 1405
  • ٩ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 May 26
دو شنبه 17 فروردین 1405
کد مطلب : 274074
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/W7w9g
+
-

جست‌وجوی نفس در میان آوار

درباره سگ‌های زنده‌یاب هلال احمر که در میان آوار جنگ، زندگی را بو می‌کشند

گزارش
جست‌وجوی نفس در میان آوار

سحر جعفریان عصر | روزنامه‌نگار 

 کمی بعد از انفجار موشک، هنوز فضا تا شعاع ١٠٠ متری اطراف محل برخورد در تصرف دود و آوار است. گردوغباری غلیظ در هوا می‌چرخد و توده‌های آجر و سیمان، خرده‌های شیشه و قاب‌های لوله‌شده پنجره‌ها نیز داغ از انفجار. امدادگران از راه رسیده و نرسیده، امدادرسانی را آغاز کرده‌اند اما «توگو» از آنها پیش‌تر است؛ میان توده‌های داغ و تیز، پی بویی از زنده می‌گردد؛ گاه حتی بویی که دیگر نشان زندگی ندارد. توگو و بیش از 100 سگ آنست (آموزش و نگهداری سگ‌های تجسس) جمعیت هلال احمر این روزها به‌دنبال جریان جان‌هایی دفن‌شده در  زیر آوار جنگند.

هیس؛ سگ‌ها بو می‌کشند
صبح یکی از روزهای جنگ است و موشک میان محله‌ای شلوغ و مسکونی فرود آمده و بیش از 10خانه را ویران کرده. امدادگران در پی صدای آژیر هشدار پایگاه به محل اعزام می‌شوند. «تایگر» و «توگو»، عقب خودروی ویژه حمل سگ‌های آنست جای گرفته‌اند و همراه مربیان خود به سوی موقعیت حادثه می‌روند. امیر، مربی توگو، در حال سر‌و‌سامان دادن به تجهیزات امدادی خود است:«برخلاف سگ‌های نیروی انتظامی که به فعالیت در محیط‌های شلوغ عادت دارند، سگ‌های آنست طوری آموزش دیده‌اند که در فضای کم سر و صدا به عملیات بپردازند. برای همین موقع عملیات، از افراد متفرقه می‌خواهیم آرام و دور بایستند.»  تمام مدتی که امیر صحبت می‌کرد توگو چشم به او داشت:«حواسش به من است که ببیند از کلمات کلیدی استفاده می‌کنم یا نه...مثل زود باش پسر؛‌ این یعنی شروع کن به گشتن زنده‌های زیر آوار مانده... مطمئنی؛ و این هم یعنی بیشتر دقت کن.» پرویز(مربی) نیز برای تایگر کلماتی کلیدی تعیین کرده:«اِستاپ؛‌ یعنی خطر و برگرد...ران؛ یعنی بجُنب...»  به محل حادثه می‌رسند. محلی که حال و هوایش برای توگو و تایگر که از روزهای نخستین جنگ حضور عملیاتی داشته‌اند، آشناست. سگ‌های آنست در مراکز ویژه آموزش سگ‌های زنده‌یاب هلال احمر نگهداری می‌شوند. این سگ‌ها ازجمله نژادهای وارداتی و نیز پرورشی هستند.

از قبرِ آوار بیرون می‌آیند
عصر یکی از روزهای جنگ است و باز انفجار در گوشه‌ای دیگر از پایتخت، جایی را خراب و مخروبه می‌کند. «راشا» هم‌پای رضادانش (مربی) وارد محدوده محل برخورد موشک می‌شود. درست در همان موقعیتی که امدادگران احتمال می‌دهند کسی زیر آوار باشد...همانجا که انگار صدای زار و ضعیفی می‌گوید:«کمک...». راشا بو می‌کشد، بادقت و بی‌وقفه. ساعتی می‌گذرد و باز ساعتی دیگر. خستگی، سرعت جست‌وجویش را گرفته...رضا هر چند دقیقه یک‌بار جرعه‌ای آب به او می‌خوراند و نوازشش می‌کند:«پسر تو یه قهرمانی...دفعه قبل یادته 4نفر رو نجات دادی...». یکی از آن 4نجات‌یافته، دختر بچه‌ای 6ساله بود که بعد از خارج شدن از زیر آوار، عروسک اسکای (کارتون سگ‌های نگهبان) خود را به راشا هدیه داد. جلوتر، آوار فرو می‌نشیند و با آنکه صدای زار و ضعیف قطع می‌شود راشا و امدادگران دست از کار نمی‌کشند. مردی میانسال، امدادگران تیم سحر (داوطلبان حمایت روانی هلال‌احمر) را پس می‌زند و دوان‌دوان خود را به امدادگران واکنش سریع که دور راشا منتظر، حلقه زده‌اند، نزدیک می‌کند:«شما رو به جون عزیزانتون دخترم رو نجات بدید...ناامید نشید...».

رمزگشایی از امدادرسانی سگ‌های آنست
ظهر یکی از روزهای جنگ است و انفجار موشک، امدادگران را سوی جایی در جنوب‌غربی تهران می‌کشاند. چند خانه نیمه‌ویرانند و کسانی خاک‌آلود، ناخن به‌صورت می‌کشند؛ مانند زنی که از جایی میان موهایش، خون راه باز کرده بود به پیشانی و گردی صورتش:«آقا تو رو خدا...برادرم...برادرم زیر آواره...». زانا، بند قلاده دیاموند را می‌کشد و گوش به فرمان فرمانده عملیات، سوی کپه‌های آوار می‌رود. دیاموند به تازگی از جراحت کف پای راستش خلاص شده است:«در عملیات آخری که چند روز پیش انجام دادیم تکه فلزی تیز، کف پای دیاموند را زخم کرد...زخمی با 15بخیه.»
«لئو» نیز روی آوارها، مشغول جست‌وجوست. نوک پوزه‌اش را نزدیک مصالح و اسباب فروریخته گرفته و آرام پیش می‌رود. امین عبدی، مربی او چند قدم دورتر ایستاده:«طوری آموزشش داده‌ام که اگر زیر آوار کسی را زنده پیدا کرد، همانجا شروع کند به پارس کردن و اگر زیر آوار کسی مرده بود، تندتند بچرخد...» و حالا صدای پارس کردن‌های پیاپی لئو به گوش می‌رسد که انگار میان آن حجم آوار، خبر از یک زندگی می‌دهد. زندگی برادرِ زنی که پشت نوار زردرنگ، لحظه‌ای از شیون بازنمی‌ماند.


سرم‌تراپی و از جان‌گذشتگی حیوان وفادار
غروب یکی از روزهای جنگ است و دوباره موشک بر خانه‌ها سقوط می‌کند. اینجا شرق تهران است و دامنه انفجار 5خانه را غیرقابل سکونت کرده است. جِسی، همراه مهران (مربی) لابه‌لای تلنبار آوار دنبال نشانه‌های زندگی است. صدای قناری شنیده می‌شود...صدایی که آن هم نشانه‌ای از زندگی است. «جسی» امدادگران را به سوی صدا هدایت می‌کند. دقایقی بعد پیکر نخستین شهید و بعدتر نیز زنی جوان، زنده از زیر آوار بیرون کشیده می‌شود. مهران، خستگی جسی را می‌فهمد؛ نفس‌های تند تند، قدم‌هایی کوتاه و بی‌جان. او را در آغوش می‌گیرد تا به بیمارستان سیار سگ‌های آنست که از زمان جنگ 12روزه راه‌اندازی شده، برساند. بیمارستان سیار، کامیونتی مجهز است که دورتر از محل حادثه توقف کرده. پزشک، سرم‌تراپی را تجویز می‌کند:«این همون سگیه که هفته‌های گذشته 7نفر رو از زیر آوار ‌نجات داد؟» و مهران که نگران است می‌گوید:«بله...خودشه.» 
شب سی‌وششم می‌رسد و گهگاه صدای انفجارهایی از دور و نزدیک، خواب شهر را می‌پراند. امدادگران و سگ‌های آنست فرصت چندانی برای استراحت ندارند و زودتر از آنچه تصور شود، فراخوانده می‌شوند. از ابتدای جنگ تحمیلی تاکنون بیش از 100سگ زنده‌یاب جمعیت هلال‌احمر کشور در عملیات‌های گوناگون حضور داشته‌اند که 2قلاده از آنها در جریان امدادرسانی تلف شده‌اند.




 

این خبر را به اشتراک بگذارید