• سه شنبه 6 مرداد 1405
  • ١٣ صفر ١٤٤٨
  • 2026 Jul 28
یکشنبه 24 اسفند 1404
کد مطلب : 273768
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/N9EjD
+
-

روایتی از شب‌های جنگ رمضان

سیده مریم طیار، نویسنده
ساعت از هشت شب گذشته بود و من هنوز در خیابان خودمان بودم و با قدم‌های تند به سمت بلوار می‌رفتم. نمی‌دانستم آن ‌شب راهپیمایی محل‌مان دقیقا از کجا شروع می‌شود. صدایی هم شنیده نمی‌شد. تصمیم گرفتم به محل مراسم دیشب بروم که زیاد دور نبود ولی فاصله آن‌قدری بود که نشود از میان نور چراغ ماشین‌ها و مغازه‌ها، بود و نبود جمعیت را تشخیص داد.
تا رسیدم سر خیابان و وارد پیاده‌روی بلوار شدم، چشمم ناخودآگاه به افرادی افتاد که خلاف جهت من از روبرو می‌آمدند؛ دوتا خانم با کیسه‌های خرید، اکیپ چندنفره پسرهای جوان و نوجوان، مردی سیگار به دست، دو سه نفر سر در گوشی، مغازه‌دارهایی که یا بیرون مغازه ایستاده بودند یا داخل مغازه در حال فروش اجناس به مشتری‌ها بودند. 
آه کشیدم. چه می‌شد این مردم هم با ما به راهپیمایی می‌آمدند؟ چطور می‌توانند اینقدر راحت مشغول زندگی عادی‌شان باشند؟ چطور نسبت به چیزی که ما وظیفه می‌دانیم بی‌تفاوت هستند؟ 
صدای بلند شعار مرگ بر آمریکایی که از بلندگویی پخش شد، باعث شد به خودم بیایم. خوشحال شدم که راه را درست آمده‌ام. آن‌طرف بلوار، دویست متر دورتر، جمعیتی پرچم به دست دیده می‌شدند که شعار را تکرار کردند. هم‌زمان مردی با ظاهری نه‌چندان مذهبی را دیدم که دست در جیب از روبرویم می‌آمد. شنیدم که او هم آرام گفت: مرگ بر آمریکا و به راهش ادامه داد. چشم‌هایم برقی زد. قدم‌هایم را تندتر کردم. صدای بلندگو بلندتر شد. دوباره شعار مرگ بر آمریکا طنین انداخت.
بی‌اختیار چشمم به دسته‌ کوچکی از دختران افتاد که از روبرو می‌آمدند. همگی بدون حجاب و از کودک و نوجوان تا جوان. آرام و خودمانی، طوری که صدایشان خیلی از جمع خودشان دورتر نرود، گفتند مرگ بر آمریکا و خندیدند.
در دلم خدا را شکر کردم. عرض بلوار را گذشتم و در انتهای جمعیت ایستادم به شعار دادن؛ این‌بار حتی با مشت‌هایی محکم‌تر از شب‌های قبل.


 

این خبر را به اشتراک بگذارید