3 داغ از مدرسه میناب بر قلب پدر
گفتوگو با پدری که دو فرزند و همسرش را در حمله امریکایی- صهیونی از دست داده
الناز عباسیان | روزنامهنگار
19 اسفندماه قرار بود شمع تولد 7 سالگیاش را خاموش کند اما تقدیر برای علی کوچولو اینطور رقم خورد که جشن تولدش را در آسمانها و کنار خواهر و مادر شهیدش جشن بگیرد. اینجا اما در میناب، پدری داغدار و تنها مانده با یک خانه بدون خانواده و داغ 3 عزیز پرپرشده! او مانده و یادگاری های مهیای 8 ساله و علی 7 ساله اش. او مانده و جای خالی همسر مهربانش زهرا در گوشه و کنار خانه. مهمان تلفنی برنامه تلویزیون اینترنتی همشهری، این پدر داغدار بود؛ حسن سالاری، پدر شهیدان علی و مهیا سالاری و همسر شهید زهرا میردادی.
مادر و پسر کنار هم پرکشیدند
روز اول حمله امریکایی- صهیونی من محل کارم خارج از شهر بودم. با همسرم تماس گرفتم تلفنش خاموش بود. به مادرم زنگ زدم گفت رفت که بچه ها را از مدرسه بیاورد. دیگر تلفنهای همراه آنتن نداد و من به برادرم پیامک زدم. در همین حین که در حال آمدن به میناب بودم برادرم پیامک زد که ماشین همسرم زیر آوار است. دلم آشوب شد. مرتب زنگ میزدم میپرسیدم همسر و فرزندانم را پیدا کردید؟ می گفتند نه. خودم را به مدرسه رساندم و دیدم چه بلایی سرم آمده. آن روز مادر همسرم هم با او همراه بوده اما داخل مدرسه نشده. موشک اول را که زدند از ماشین پیاده و از ناحیه دست به شدت مجروح شده. گویا همسرم وقتی وارد مدرسه می شود اول سراغ پسر کوچکم علی میرود و از کلاس او را خارج میکند. وقتی میخواسته سراغ دخترم سمت نمازخانه برود موشک اصابت کرده و مادر و پسر در کنار هم شهید میشوند.
شناسایی علی با جعبه مداد رنگی
از پسرم، پاره تنم تنها یک دست مانده بود. دستی که کنارش یک کیف مداد رنگی بود. وقتی برای شناسایی پیکر او رفتم، از درون شکستم. جعبه مداد رنگی علی برایم آشنا بود. گفتم بازش کنید دورمدادهایش اسمش را نوشته. همان هم شد. دور هر مدادرنگی نوشته شده بود: علی سالاری!
حلقه ازدواج، نشانه رسیدن به همسر
هیچ وقت فکر نمی کردم حلقه ازدواجی که برای من و همسرم نماد خوشبختی و همراهی بود به نشانه برای پیدا کردن پیکر او تبدیل شود. از پیکر همسرم زهرا، چند تکه گوشت و استخوان مانده بود. صحنه دردناکی بود. از روی حلقه ازدواج مان که هنوز در میان انگشتان زخمی و بدن صد تکه مانده بود پیکر او را شناختم.
انگشتری که به داد پدر رسید
پیکرهای همسر و پسرم را در سردخانه گذاشتم و رفتم سراغ مهیا. روز دوشنبه شد و از پیکر دخترم خبری نشد. بین بیمارستان و خانه و مدرسه و سردخانه اسیر شده بودیم. این لحظه ها را خدا نصیب هیچ کسی نکند. در همین حین خبر دادند دوباره پیکر همسرم در سردخانه گم شده. چون تنها نشانه شناسایی او حلقه بود که من درآورده بودم. دوباره برگشتم سردخانه. میان هزاران پیکر قطعه قطعه شده باید تکه بدن عزیزم را پیدا می کردم. ناگهان یادم افتاد کف پاهایش خال داشت و از همین طریق او را دوباره پیدا کردم. رفتم برای جستجوی پیکر مهیای عزیزم. یک آن حس کردم یک کاور در گوشه سردخانه صدایم می کند. از همه اجساد دورتر بود. یک گوشه کنار گذاشته بودند.
کاور را باز کردم دیدم پیکر دخترکی بی سر و سینه. روی دستش یک النگو و انگشتر بود. تمام وجودم لرزید. سریع عکس چند روز قبل مهیا را در تلفن همراهم چک کردم. همان النگو و انگشتر بود. انگشتری که پدرم به تازگی از سفر حج برای او سوغات آورده بود. انگشتری طلایی با نگین قرمز.

یادگاری مهیا و علی برای پدر
حسن سالاری پدر شهیدان علی و زهرا و همسر شهید زهرا میردادی به علت شرایط شغلی که داشت ماموریت خارج شهر زیاد میرفت. علی پسر کوچک خانه بیشتر از همه دلتنگیاش را به پدر ابراز کرده و بهانه آمدنش را میگرفت. پدر میگوید: «مهیا حجب و حیا داشت و کمتر از علی خودش را لوس میکرد. اما علی خیلی بابایی بود و احساساتش را به زبان می آورد. بیشتر دلتنگ می شد و مرتب زنگ می زد که کی میآیی.»
مرور این خاطرات برای پدر کار سختی است. با بغض در گلو و صدای گرفته میگوید: «علی پسر بازیگوشی بود. شب قبل از این اتفاق با تلفن همسرم با من زنگ زد و گفت بابا کی میآیی؟ دیرکردی! دلم تنگ شده برای تو. گفتم سه شنبه میآیم. گفت روزی که تو میآیی می خواهم به مدرسه نروم تا وقتی از خواب بیدار شدم چشمانم اول از همه تو را ببیند. تو باید مرا از خواب بیدار کنی. روزی که عزیزانم را داخل قبر گذاشتم رو به علی گفتم بابایی امروز سه شنبه است و من آمدم. چشمانت را باز کن! دیدم که علی فقط یک دست دارد و چشم ندارد که مرا نگاه کند.»
پدر در ادامه از یادگاری ارزشمند دخترش میگوید: «مهیا ذوق هنری خاص داشت. من و مادرش از کاردستی های مهیا ذوق زده میشدیم. بعد از شهادتشان وقتی از سر دلتنگی سراغ کمد اسباب بازی، دفتر و کتاب های بچه رفتم میان دفتر مهیا یک دست نوشته دیدم که مرا شوکه کرد. دخترم با همان خط کودکانه و سواد کلاس سومی یک متن برای روز تولدش نوشته بود.
داخلش چند قلب قرمز و نقاشی کشیده بود. از خوشحالی و خوشبختی اش در کنار خانواده نوشته بود و اینکه روز تولدش من و مادرش برای او کیک گرفته و او را سوپرایز کرده بودیم. دخترم این دست نوشته را به یادگار گذاشت برای من و رفت. حالا عزیزان خانه من همه با هم رفتند و یک جا خوابیدند. 19 اسفند تولد علی است و من نمی دانم چطور این داغ را باید تحمل کنم. اما باید این روایت ها گفته شود تا تمام مردم دنیا بدانند با چه رژیم سفاکی در جنگ هستیم.»