• سه شنبه 21 بهمن 1404
  • الثُّلاثَاء 22 شعبان 1447
  • 2026 Feb 10
سه شنبه 21 بهمن 1404
کد مطلب : 272379
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/2v9ZA
+
-

مرور خاطرات سردار جهروتی‌زاده از روزهای منتهی به پیروزی انقلاب

چند روایت خواندنی از یک شاهد عینی

سیده کلثوم موسوی؛ خبرنگار

شاید خاطرات روزهای ملتهبی که به پیروزی انقلاب منجر شد برای نسل امروز غریبه باشد، اما واقعیت‌هایی است که سینه‌به‌سینه از حدود 5دهه گذشته و به امروزی‌ها رسیده است. برای باخبرشدن از آن حال‌وهوا کافی است دل به دل شاهدان عینی بدهیم. سراغ یکی از آنها می‌رویم که سابقه حضور سالیان متمادی در جبهه دفاع‌مقدس را دارد. او جانباز 70درصد است و ساکن محله لویزان تهران. سردار جعفر جهروتی‌زاده، 64ساله، بازنشسته سپاهی، در گزارش پیش‌رو از زمان انقلاب و روزهای منتهی به بازگشت امام به ایران می‌گوید.

مهدیه تهران در محاصره ساواکی‌ها 
من اصالتا اهل قم هستم، اما در جریان انقلاب به تهران آمدم و ماندگار شدم. در ماه‌های منتهی به بهمن سال57 شب‌ها مدتی در مهدیه کافی در محله گمرک مستقر بودم. مهدیه تهران که سال۱۳۴۷ تاسیس شد نخستین مهدیه تهران است که شیخ‌احمد کافی آن را تأسیس کرد؛ آن را هم به نام مسجد کافی می‌شناختیم هم مهدیه. مسجد کافی پاتوق شبانه ما بود برای برنامه‌ریزی فعالیت‌های انقلابی و روزها هم می‌رفتیم اطراف دانشگاه تهران برای تظاهرات؛ با رژیم شاهنشاهی به این روش می‌جنگیدیم و از طریق رادیو انقلاب، که مسئولیتش به‌عهده شهید مفتح بود، اطلاعات و اخبار را به‌دست می‌آوردیم.
 آن روزها مامورهای شاهنشاهی مردم را تعقیب می‌کردند و به رگبار می‌بستند. تظاهرات ادامه داشت، دربهمن ماه‌ مردم شوروحال ورود امام(ره) را داشتند. یک شب همین که داخل مهدیه شدیم ساواکی‌ها ریختند و مهدیه را محاصره کردند. چند نفر بچه‌های قم بودیم و نمی‌توانستیم از مهدیه بیرون برویم. یکی از بچه‌ها صدایمان کرد که پشت سرش راه بیفتیم. در کوچکی پشت مهدیه بود که ساواکی‌ها از وجود آن مطلع نبودند، از آنجا بیرون رفتیم و توانستیم از دست مأموران خلاص شویم.

اگر امام فردا نیاید...
از آن به بعد اطلاع‌رسانی می‌کردیم که بچه‌های انقلابی حواسشان باشد چون مهدیه تحت نظر ساواکی‌ها است. خیابان‌به‌خیابان اطلاع می‌دادیم که قرارهای بعدی در مسجد حضرت ابالفضل(ع) میدان شوش است. خودمان هم از طریق شهید جواد دل‌آذر خبر می‌گرفتیم و سینه‌به‌سینه به دیگران اطلاع‌رسانی می‌کردیم. به هر طریقی بود خودمان را به مسجد رساندیم. 
آنجا شهید دل‌آذر 2نفر را برای نگهبانی بیرون مسجد گذاشته بود تا اگر نیروهای ساواک سر رسیدند خبر بدهند. وارد شدیم و تا جواد دل‌آذر شروع به صحبت کرد بچه‌ها خبر دادند که ساواکی‌ها آمدند. بلافاصله از مسجد بیرون آمدیم. کنار مسجد کوچه بسیار باریکی بود. هیچ ماشینی نمی‌توانست از آنجا رد شود، موتور هم به‌سختی در آن کوچه تردد می‌کرد. اهالی ساکن آن کوچه شرایط را که دیدند در حیاط خانه‌ها را باز گذاشتند تا داخل خانه‌ها پناه بگیریم.

پرچم خونین قرآن در دست مجاهدمردان
بعد از آرامش نسبی، شهید دل‌آذر آمد و با کمیته اصلی که بنده هم یکی از اعضایش بودم، جلسه گذاشت و برنامه‌های فردای آن روز را برای هرکدام مشخص کرد. قرار شد من به همراه یکی دیگر از بچه‌ها برویم به آدرس یک پیرمرد و متن شعارها را تحویل بگیریم. کار دشواری بود. باید از خیابان شوش مسافتی را طی می‌کردیم تا ماموریت را به سرانجام برسانیم. خیابان پر بود از مامورهای ساواکی. تانک‌هایی که آورده بودند در خیابان می‌چرخیدند. طوری بود که فکر می‌کردی اگر پرنده‌ای را هم در آسمان ببینند رحم نمی‌کنند. به هر شکلی بود و با وجود تیراندازی‌هایی که به سمت ما شد توانستیم خودمان را 
به مقصد برسانیم.
در خانه پیرمرد بسته بود و نمی‌شد معطل کنیم. همسایه کناری تا ما را دید در حیاط خانه‌اش را باز کرد و ما رفتیم داخل. گاردی‌ها هم وارد کوچه شدند اما نتوانستند چیزی پیدا کنند. متوجه شدیم همسایه‌ها در جریانند که بچه‌های انقلابی می‌آیند و از پیرمرد شعار می‌گیرند و در چنین مواقعی پشتیبانی می‌کردند. همسایه‌ها ما را از پشت‌بام به داخل منزل آن پیرمرد بردند. شعارهایی که از او گرفتیم چنین مضمونی داشت: پرچم، پرچم، پرچم خونین قرآن/ در دست مجاهدمردان/ تا خون مظلومان به جوش است/ آوای عاشورا به گوش است. و دیگری: هرکس که عدالت‌خواه است/ از حد علی آگاه است/ پیرو ثارالله است...

بوی گل و سوسن و یاسمن آمد
آمدن حضرت امام(ره) قطعی شد. حال‌وهوای مردم از شوق و ذوق ورود امام بسیار عجیب بود. اطلاع دادند که مستقیم به سمت بهشت زهرا برویم. در مکان‌های حساس بهشت زهرا مستقر شدیم تا زمانی که امام آمدند بتوانیم امنیتشان را حفظ کنیم. رادیوهای کوچکی دستمان بود و گوش‌به‌زنگ ورود حضرت امام بودیم. بالاخره امام وارد بهشت زهرا شدند. با اینکه صداوسیما هنوز به‌صورت کامل دست انقلابی‌ها نیفتاده بود، خود دست‌اندرکاران برای فیلمبرداری آمده بودند و اخبار را لحظه‌به‌لحظه به گوش مردم می‌رساندند. بالاخره امام به بهشت زهرا رسید. تا جایگاهی که امام باید می‌رفت برای سخنرانی، مسافت چندانی نمانده بود؛ اما چون حضور مردم گسترده بود و ماشین نمی‌توانست از بین جمعیت رد شود. آن مسافت، امام را با هلکوپتر به سمت جایگاه بردند و سرود بوی گل و سوسن و... پخش شد. آن لحظه‌ها را نمی‌توان در کلام وصف کرد.» 

 

این خبر را به اشتراک بگذارید