10 روز جشن در مدرسه
روایت برنامههای دهه فجر مدارس در دهههای60 و70 شمسی که متنوع و پر از هیجان دانشآموزی بود
سحر جعفریان عصر | روزنامهنگار
برنامههای دههفجر برای دانشآموزان آن سالها یک آیین و مناسک بود که هر سال خودجوش در مدرسه و البته با کمک معاون پرورشی برگزار میشد و علاوه بر اینها فرصت استعدادیابی نیز محسوب میشد. بسیاری از دهه پنجاهیها و شصتیها از چند روز پیش از 12بهمن هر سال به تک و تا میافتادند؛ یکی با پارچههایی که داشت پرچم ایران میدوخت، یکی چند تومان پساندازش را صرف تهیه روزنامهدیواری یا لباس و لوازم صحنه تئاتر میکرد. کسانی هم از مهارتشان در سرود، روایتگری، نقاشی، خطاطی، ساخت کاردستی و باقی هنرنماییها مایه میگذاشتند. اغلب، منتظر زنگهای تفریح و آخر میماندند تا به چشم برهمزدنی خود را به خانم یا آقای معاون پرورشی برسانند. آن روزها صفر تا صد امور کمیته برگزاری برنامههای دههفجر در دست معاونان پرورشی بود که حالا از آنها یادی بهخاطر دانشآموزان آن سالها باقی مانده است.
آرزوهای دههفجری
باد به غبغبشان میافتاد وقتی اسمشان در فهرست اعضای کمیته برگزاری برنامههای دههفجر مدرسه جا میگرفت چون دیگر پای ثابتی به دفتر مدیر و ناظم پیدا میکردند و نامشان نیز مدام از بلندگوهای شیپوری مدرسه شنیده میشد. کارها در کمیته تقسیم میشدند؛ روال این تقسیمبندیهای خاطرهانگیز عبارت بودند از گروههایی برای تدارکات، تزئین و زیباسازی محیطی، تهیه روزنامهدیواری، اجرای سرود، تئاتر، مسابقه و برپایی نمایشگاه. همه اینها یک طرف و طرف دیگر، انتخاب مجری بود که خیلیها آرزویش را داشتند و برایش سرودست میشکستند. مریم مرادی حالا 38ساله است و مربی مهدکودکی اسمورسمدار. خوشزبان و پرانرژی است؛ «معمولا شاگرد ممتازها و بچهدرسخوانها را برای اجرا انتخاب میکردند. من و چند نفر دیگر که امتیاز ویژهمان پرحرفی بود و اوضاع درسیمان هم در حد حفظ آبرو، چارهای نداشتیم جز خداخداکردن برای خجالتیبودن آن شاگرد ممتازها و بچه درسخوانها.»
گردنگیران هزینهها
گروه تدارکات، وظیفه تامین بخشی از بودجه و هزینه برنامههای دههفجر را بر عهده داشتند. افراد این گروه اغلب ارتباطات گستردهای داشتند و با بقال سرکوچه تا رهگذر چند خیابان آن طرفتر سلام و علیک میکردند. از سر همین استعداد بود که حسنشهرت داشتند. مثل میثم که بعد از پایان دوران خدمت سربازیاش یک راست رفت سراغ بازاریابی؛ «یک سال... فکر کنم سال دوم راهنمایی بودم که داوطلب شدم برای مشارکت در برنامههای دههفجر مدرسهمان. اتفاقی سر از گروه تدارکات درآوردم. آنقدر خوب از پسش برآمدم که سالهای بعد از آن هم در همان گروه فعالیت کردم.» عمده هزینهها پای مدارس بود و باقی را هم دانشآموزانی با شکستن قلک، والدینی با دستبهجیبشدن و همچنین فعالان مساجد محلی پرداخت میکردند. در این میان کسانی هم بودند که با تخصصهایشان به میدان میآمدند؛ خیاط که لباس هماهنگ برای گروه سرود میدوخت و برقکار که نور و صدای گروه تئاتر را تنظیم میکرد.
فصل شناسایی سلبریتیهای مدرسه
خوشصداها و آنها که نُت و ملودی را میشناختند به آرایش گروه سرود (چیدمان اعضای گروه) درمیآمدند. زنگهای تفریح و ساعتهای بعد از تعطیلی مدرسه در نمازخانه یا کتابخانه جمع میشدند به همخوانی: «بوی گل سوسن و یاسمن آید...»، «بهمن خونین جاویدان...»، «ایران ایران ایران رگبار مسلسلها...» و سرودهای آشنای دیگر. خوانندگان سرود با توجه به زیر و بمی صدایشان و البته کوتاهی و بلندی قدشان در ردیفهای جلو و عقب میایستادند. تکخوانها چنان مراقب صدایشان بودند که انگار قرار است آوازشان در مشهورترین جشنواره موسیقی جهان بپیچد. کسی از آنها اگر پی استعدادش را گرفته باشد، بعید نیست که حالا جایی در عرصه موسیقی داشته باشد؛ یکی مانند فرهاد که در دوران تحصیلش رکورد بیشترین تکخوانی در گروههای سرود دههفجر را داشت؛ «معلم هنرمان، استاد موسیقی بود و گروه سرود را رهبری میکرد. خدا خیرش دهد که مقدمات آواز و سرود را حرفهای یادمان داد.» از لباس و تیپ هنری بعضی دانشآموزان پیدا بود که برای نقشآفرینی در یکی از گروههای تئاتر دههفجر برگزیده خواهند شد. نسرین هنوز هم سرش درد میکند برای بازیگری و تئاتر. نخستین نقش خود را خوب بهخاطر دارد؛ «نقش یک زن انقلابی را داشتم که وسط تظاهرات 22بهمن 1357با مأمور شکنجه خود در خیابان رو در رو میشود....»
قدرت چانهزنی و شُرشرههای رنگی
باسلیقهها و حوصلهدارها که به دیزاینرهای تشریفات امروزی شبیهاند مدام مهارتهای هنری خود را زیرگوش معاون پرورشی مدرسه پچپچ میکردند؛ از نگاه زیباشناختی تا نقاشی و خطاطی. با این حال ویژگی اصلیشان غیر از اینها بود؛ تکتک اعضای گروه تزئین و زیباسازیهای محیطی، توانایی خارقالعادهای در چانهزنی برای دریافت بودجه حداکثری از همکلاسیهایشان در گروه تدارکات داشتند؛ تواناییای که دست آخر به شکل ریسه و شُرشرههای رنگی، توپکهای کشی و پرچم ایران از در و دیوار کلاسها، راهروها و حیاط مدرسه آویزان میشد. در این میان اگر بودجه اجازه میداد حواسشان به پذیرایی با شربت و شیرینی نیز بود. گاهی مسئولیت برگزاری نمایشگاه کاردستیهای انقلابی و جشنوارههای انقلابنویسی را هم میپذیرفتند؛ مسئولیتی خطیر که مو لای درزش نمیرفت و از همه بخشهای دیگر مهمتر بود. در برخی مدارس، مدیر در آخر به بهترین طراحی و تزئین کلاس جایزه هم میداد، شور و اشتیاق این کار در مدارس دخترانه بیشتر بود.

مکث
جریان آزاد روزنامهنگاری مقوایی
با این اوصاف تکلیف بسیاری از آنها که داوطلب میشدند برای فعالیت در گروه تهیه روزنامهدیواری نیز روشن است. احتمالا شماری از آنها این روزها در کسوت روزنامهنگاری، نویسندگی یا مشاغل مشابه دیگر، مشغول کار و معاش هستند و شماریشان هم پاسوز تقدیر بدقلق شده و در حد یک علاقهمند به کلمه، روزنامه و کتاب روزگار میگذرانند. فرقی نمیکرد خطفکری روزنامهدیوارینگاران چه باشد. همین که آستینهایشان را بالا میزدند، بازار مغازههای لوازمالتحریرفروشی بهویژه آنها که در موقعیتی نزدیک به مدارس بودند، داغ میشد. فروش مقواهای 100در 70بیش از کاغذهای رنگی، نوارهای چسبی، عکسبرگردانهای اکلیلی و ماژیک بود. البته مقواهای 120در 80نیز مشتری داشت؛ مشتریهایی که به هر شیوه حتی قد و قواره مقوا سعی در دیدهشدن داشتند. صادق دانشی که از کسبه قدیمی صنف لوازمالتحریر در راسته بینالحرمین بازار بزرگ تهران استمیگوید؛ « دانشآموزان دهه60فعال بودند که صنفمان 2بار در سال برهکشون داشت؛ یکی شهریور و مهر، یکی هم در دههفجر.... امروز به خاطر اینترنت، هم دانشآموزان از جنبوجوش افتادند و هم برنامههای مناسبتی مدارس، مجازی و دیجیتال شد.» فرمت غالب روزنامهدیواریهای دههفجر اینگونه بود: بهنامخدا بالا و وسط، شعارهای انقلابی گوشوارههای چپ و راست، یک طرف عکسهای دوران انقلاب و طرف دیگر تصویر پیادهشدن امامخمینی(ره) از هواپیما، لطیفه و چیستان و شعر هم پایین و کفچین بودند. بسماللهنویس بالای روزنامه دیواری همیشه متنی از بین قهارترینهای انشانویسان مدرسه انتخاب میشد.