شهرام فرهنگی | روزنامهنگار
زندگی ما چیزی نیست جز لحظهای که به لحظهای دیگر میرسد و باز تا لحظهای و تا لحظهای و تا لحظهای که تمام شود. هر لحظه ممکن است اتفاقی بیفتد و ما که در این دریای بیکران لحظهها حیرانیم، هیچ حواسمان نیست که یک لحظه، فقط یک لحظه، میتواند چه عمقی در سرنوشتمان پیدا کند. از این چشمانداز، آن جمله معروف «در لحظه زندگی کن» چقدر مضحک بهنظرمیرسد؛ این «لحظه» است که چگونه زندهبودنمان را اجبار میکند. گیریم همه ما دریافتهای یکسانی از یک لحظه داشته باشیم؛ از صدای انفجار، از رنگ خون، از بوی باروت... با این همه، احساسات درونی متفاوت آدمها، برای هرکس از آن لحظه داستانی متفاوت مینویسد، ما هر کداممان از آن لحظه به بعد آدم دیگری میشویم.
لحظه آغاز 3 جنگی را که دیدی چگونه گذراندی؟ کجا بودی و چه میکردی؟ آن لحظه چه احساسی داشتی؟ باز شکر خدا که بامداد سوم شهریور1320 در نیستی خوش بودیم. اما برگردیم به لحظهها. اینکه در 31شهریور1359و 23خرداد1404و 9اسفند1404 در چه حس و حالی بودیم، از زبان هر کداممان روایتی دارد، ولی رها از این داستانهای متفاوت و پر از احساسات متنوع، این ماییم که حواسمان نیست برای تمام عمر تغییر کردهایم. اگر بتوانیم لحظهای خودمان را از عمق این دریای بیکران لحظهها به سطح برسانیم، حقیقت در عریانترین شکل ممکن، لحظهای بر ما ظاهر میشود؛ حتی یک لحظه دیرتر یا زودتر از خانه بیرونآمدن در زندگی روزمره هم برایمان روزی متفاوت میسازد. اتفاقهایی را تجربه میکنیم که در لحظهای دیگر شاید هرگز تجربه نمیکردیم. لحظه شروع جنگ؟ اینکه دیگر زندگیمان را میتواند زیرورو کند. کودک خردسالی را تصور کنید که در آن لحظه از زادگاهش آواره شده و به شهری دیگر رفته، در شهری دیگر بزرگ شده و آدمهای دیگری دیده، دوستهای دیگری پیدا کرده و هوای دیگری را نفس کشیده و طور دیگری زندگی کرده و... مثل داستانهای خیالی درباره جهانهای موازی، او در لحظه شروع جنگ، با نخستین انفجار به دنیای دیگری پرتاب شده. کسی چه میداند بهتر یا بدتر؟ شاید هم «عدو» براساس همان باور کهن «سبب خیر» شده باشد ولی باز در «اجبار» حسی آزاردهنده نهفته است. شکر خدا که 3شهریور 1320در نیستی بودیم.
همه آن «دم» بود
در همینه زمینه :