• یکشنبه 4 مرداد 1405
  • ١١ صفر ١٤٤٨
  • 2026 Jul 26
یکشنبه 4 مرداد 1405
کد مطلب : 279251
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/pQ79p
+
-

پل بی‌بازگشت

روایتی از زندگی کوتاه 2 برادر هرمزگانی که در بمباران پل روستای نیمه‌کار به شهادت رسیدند

گزارش
پل بی‌بازگشت

 رابعه تیموری | روزنامه‌نگار 

 نیمه‌شب که هوای هواخوری و آبتنی در چشمه آب‌گرم سیاهکش به سر مازیار بازیگوش زد، مادر و برادر‌ها می‌دانستند همایون دلش نمی‌آید به برادر کوچک نه بگوید، اما آن‌شب وقتی با هم از خانه بیرون می‌رفتند، مادر نمی‌دانست دیگر هیچ‌وقت صورت‌های معصوم و چشم‌های کم‌بینای پسرانش را نخواهد دید. نفس همایون به نفس مازیار بند بود و برای برادر ته‌تغاری آرزو‌های دور ‌و‌ دراز داشت، اما بمباران پل ورودی روستای نیمه‌کار باعث شد خواب و خیال‌های رنگی آنها هیچ‌وقت تعبیر نشود... مازیار و همایون چتر‌زرین هر دو کم‌بینا و از مددجویان بهزیستی استان هرمزگان بودند که بامداد روز جمعه ٢٦تیرماه در حمله دشمن به زیرساخت‌های جنوب کشور به شهادت رسیدند.

پسر باغیرت مادر
همایون 32ساله به‌خاطر تصادف و از دست دادن بینایی یک چشمش دیگر توان انجام دادن کارهای سنگین نداشت، اما با همان شرایط سخت هم از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد. غیرت جنوبی‌اش نمی‌گذاشت وبال گردن پدر و مادر بیمارش باشد و از کودکی کمک‌خرج خانه بود. همین مظلومیت همایون دل مادر را آتش می‌زد. او تعریف می‌کند: «پسرم کلاس سوم ابتدایی را که خواند، از مدرسه بیرون آمد تا عصای دست پدرش باشد.» پسر نجیب مادر از کار سخت و عرق ریختن ابا نداشت و کودکی و نوجوانی‌اش به‌کارگری گذشت: «همه عمر بچه‌ام به‌زحمت گذشت. با پول کارگری ماشین خریده بود و مسافرکشی می‌کرد.» 
داغ پسر‌ها قلب بیمار مادر را مچاله و بی‌تاب کرده، اما «هنوز رفتن آنها را باور نکرده است.»؛  این‌ جملات را غلامحسین رازمند، مدیر روابط‌ عمومی بهزیستی استان هرمزگان که به دیدار این خانواده رفته بود، در توصیف وضعیت مادرداغدار می‌گوید. به گفته او مادراین دو شهید در دیدار مردم و مسئولان با این خانواده مدام تکرار می‌کرد: «پسرم خیلی مهربان بود. از صبح تا شب کار می‌کرد تا دست و بالش باز شود و من را پیش یک دکتر خوب ببرد. شب‌هایی که من درد داشتم خواب به چشم همایونم نمی‌آمد و مثل پروانه دورم می‌چرخید. باور نمی‌کنم پسرم دیگر برنمی‌گردد. هر شب چشمم به در است تا همایون بیاید و حالم را بپرسد. برایش آرزو‌ها داشتم... می‌خواستم دامادش کنم...» 

برادر مهربان مازیار
همایون برای ٤برادرش برادر بزرگ و مهربان بود، اما حساب مازیار از همه برادر‌ها سوا بود: «مازیار را همایون بزرگ کرد. وقتی مازیار به دنیا آمد، همایون ٢٠سالش بود. چون او کم‌بینا بود، همایون خیلی هوایش را داشت و هر جا می‌رفت، او را می‌برد و هرچه لازم داشت به هر سختی‌ای که بود برایش می‌خرید. » در روستای نیمه‌کار کسی نبود که نداند نفس همایون به نفس مازیار بند است. آن شب هم از غروب مازیار دور همایون می‌چرخید و زبان می‌ریخت تا او را برای هواخوری به چشمه آب‌گرم روستا ببرد. آخر هم برادر بزرگ مثل همیشه حریف ته‌تغاری شیرین‌زبان خانه نشد و با آنکه از صبح غربیلک ماشین چرخانده بود و کوفتگی مسافرکشی در گرمای جنوب در تنش نشسته بود، راه افتادند تا با هم به چشمه بروند: «از چند شب پیش دشمن همه شهر‌های جنوب را می‌زد و هر وقت بچه‌ها از روستا بیرون می‌رفتند، دلشوره می‌گرفتم که اتفاقی برایشان نیفتد.» وقتی مادر دلواپس و نگران رفتن پسر‌ها را تماشا می‌کرد، همایون دلش را قرص کرد: «مادر جان، دشمن به این ‌روستای کوچک کاری ندارد. غمت نباشد، زود برمی‌گردیم.»

آخرین دیدار 
 ساعتی بعد که صدای مهیب انفجار خانه‌های قدیمی روستای نیمه‌کار را به لرزه انداخت، بند دل مادر پاره شد: «همایون... مازیار...» همایون هم نگران مادر و بچه‌ها شده بود و وقتی زنگ زد تا از حال آنها خبر بگیرد، دل مادر به شنیدن صدای پسرکش قرص شد: «زنگ زد و حال ما را پرسید، ولی تلفنش قطع شد و نتوانستم جوابش را بد‌هم. وقتی دوباره اینجا را بمباران کردند، دیگر تلفن همایون جواب نمی‌داد.»  با صدای مهیب انفجار دوم ولوله‌ای که در روستا پیچیده بود مادر و پسر‌ها را به کوچه کشاند. اهالی روستا سراسیمه به طرف ورودی روستا می‌دویدند: «پل را زدند...» پسر‌ها با شنیدن این خبر ناباور و هراسان از خانه بیرون زدند و مادر ماند و پای کم‌رمقی که توان همپا شدن با پسر‌ها را نداشت... برادر‌ها که به ورودی روستا رسیدند، کنار آوار‌های پل فروریخته صحرای محشر بود و اهالی پیکر شهدا را از داخل خودرو‌هایی که در حال عبور از پل بودند بیرون می‌کشیدند... یکی از خودرو‌ها همان سواری قدیمی‌ای بود که برادر کم‌بینایشان با آن نان درمی‌آورد و همایون و مازیار بی‌جان و غرق خون داخل خودرو بودند.

آرزویی که برآورده می‌شود

پسران دوست‌داشتنی خانواده چترزرین به خانواده بهزیستی هم تعلق داشتند و از سال١٤٠١ جزو مددجویان تحت پوشش این سازمان بودند. غلامحسین رازمند، مدیر روابط‌ عمومی بهزیستی استان هرمزگان درباره آنها می‌گوید: «این دو برادر با اینکه از کم‌بینایی رنج می‌بردند سرزنده و پرتلاش بودند و برای ساختن آینده خود و خانواده‌شان سخت تلاش می‌کردند.»
مازیار پرشر و شور آرزو داشت پلیس شود و همایون آرزو داشت برای مادرش سرپناهی مناسب فراهم کند تا سال‌های پیری‌اش را آسوده‌تر بگذراند. مازیار وقتی شهید شد، ١١سال داشت و عمر کوتاهش قد نداد که لباس پلیس بر تن کند و آرزویش رنگ حسرت به ‌خود گرفت، ولی مسئولان کمر همت بسته‌اند تا آرزوی همایون را برآورده کنند و برای خانواده چترزرین مسکنی مناسب تدارک ببینند. این قول و وعده را احمد میدری، وزیر تعاون، کار و رفاه اجتماعی در تماس آنلاین و تصویری با خانواده شهیدان توان‌یاب مطرح کرده و گفته است: «با توجه به اینکه 2نفر از اعضای این خانواده از توان‌یابان بودند، موضوع مسکن آنها را پیگیری خواهیم کرد تا سامان پیدا کنند.»

 

این خبر را به اشتراک بگذارید