اعلام ایستادگی در عین خونخواهی و همدلی
یک نکته بسیار مهم وجود دارد که رهبر معظم انقلاب در پیامهای اخیر خود درباره مردم ایران بیان کردند. ایشان فرمودند هنر ایرانیها این است که عزا و مرثیه را به حماسه تبدیل میکنند. یعنی این ملت هنگامی که عزیزی را از دست میدهد، تنها به اندوه و سوگواری بسنده نمیکند و متوقف نمیشود؛ اشک میریزد، عزاداری میکند، اما از دل همان اشک، اراده، حرکت و ایستادگی متولد میشود.
رهبر شهید انقلاب نیز دقیقا همین منطق را تبیین کرده بودند. ایشان پس از شهادت سیدحسن نصرالله فرمودند که غم ما در فقدان عزیزانمان، از جنس قیام و حرکت است، به این معنا که داغ شهدا برای جبهه مقاومت، پایان راه نیست بلکه آغاز مسئولیتی جدید است. شهادت، موتور محرک جبهه حق است نه عامل عقبنشینی.
روز شنبه در مصلای تهران این سخنان تنها یک شعار یا تحلیل نبود بلکه در برابر دیدگان همه به تصویر کشیده شد؛ مردمی که برای وداع با قائد شهید خود آمده بودند با نوحه «عزا عزاست امروز، روز عزاست امروز، مهدی صاحبزمان، صاحب عزاست امروز» اشک ریختند، بر سر و سینه زدند و برای عزیزترین ایرانی، برای پدر این ملت، عزاداری کردند؛ صحنهای که عمق دلبستگی مردم به رهبرشان را به نمایش گذاشت.
اما همین جمعیت، با همان شور و همان صلابت، شعارهای «لبیک یا خامنهای»، «میکشیم، میکشیم، آنکه امام ما کشت» و «وصیت رهبرم، اتحاد اتحاد» را سردادند. بدینترتیب، عزاداری آنان همزمان با اعلام ایستادگی، خونخواهی و همدلی همراه بود؛ دقیقا همان حقیقتی که رهبر معظم انقلاب از آن با عنوان تبدیل عزا به حماسه یاد کرده بودند.
این ملت نشان داد که داغ رهبر خود را هرگز فراموش نخواهد کرد، اما زیر بار این داغ نیز خم نخواهد شد. اشک میریزد اما اشک خود را به عهد و اراده تبدیل میکند. عزاداری میکند اما همزمان اعلام میکند که راه رهبر شهیدش ادامه دارد و در برابر دشمن هرگز عقبنشینی نخواهد کرد.
واجب بودن حضور در تشییع رهبر انقلاب
این روزها بسیاری این پرسش را مطرح میکنند : «آیا شرکت در مراسم تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب واجب است؟»
برای پاسخ به این پرسش، ابتدا باید با مفهومی آشنا شد که خود رهبر شهید انقلاب بارها درباره آن سخن گفته بودند:«واجب سیاسی».
واجب سیاسی به این معناست که تنها نماز، روزه و سایر عبادتهای فردی نیستند که در برخی شرایط جنبه وجوب پیدا میکنند بلکه برخی اقدامات نیز بهدلیل تأثیری که بر سرنوشت جامعه، کشور و جبهه انقلاب دارند از اهمیت سیاسی و اجتماعی ویژهای برخوردار میشوند و انجام آنها بهعنوان یک تکلیف تلقی میشود.
اگر از این منظر به موضوع بنگریم، مراسم تشییع پیکر رهبر شهید انقلاب صرفا یک آیین سوگواری نیست. این مراسم، یکی از مهمترین و تاریخیترین اجتماعات ملت ایران به شمار میآید؛ رویدادی که نهتنها مردم ایران بلکه جبهه مقاومت، دوستان ایران و بسیاری از آزادگان جهان نیز آن را با دقت دنبال میکنند.
هرچه این مراسم با شکوه و حضور گستردهتری برگزار شود، این پیام با صراحت بیشتری به جهان منتقل خواهد شد که مردم همچنان بر آرمانها و مسیر انقلاب پایبند هستند. از همین رو، حضور در چنین مراسمی از مصادیق «واجب سیاسی»
دانسته میشود؛ یعنی تکلیفی که اهمیت آن، از آثار و پیامدهای سیاسی و اجتماعی آن ناشی میشود. البته اگر فردی بهدلیل بیماری، کهولت سن، مسئولیت ضروری یا عذر موجه امکان حضور در مراسم را نداشته باشد طبیعتا تکلیفی متوجه او نخواهد بود اما برای کسانی که امکان حضور دارند، شرکت در این مراسم صرفا یک انتخاب شخصی نیست بلکه انجام وظیفهای در قبال کشور، انقلاب و جبهه مقاومت تلقی میشود.
کاش بودی و میدیدی
از لحظهای که خبر شهادتت را شنیدیم، تا امروز که 120روز گذشته، از رمضان تا محرم، در خیابانیم؛ نه برای عزا که برای حماسه. به قول رهبر عزیزمان آقامجتبی خط مقدم را حفظ کردیم. کاش بودی و میدیدی، آقایی که همیشه حضور مردم دلت را شاد میکرد و این شادیات را به رخ میکشیدی و نشان میدادی.
از لحظهای که به تو و خانوادهات، خبیثترین موجودات عالم اهانت کردند، دنیا را به آتش کشیدیم. گلوی اقتصادشان را آنقدر فشردیم که صدای خسخس نفسهایشان بلند شد، آنقدر آمریکایی در منطقه کشتیم که از ترس فرار کردند و در بیغولههای عربها پنهان شدند. آنقدر پایگاه آمریکایی زدیم که گفتند بسیاریشان دیگر درستبشو نیستند و نخواهند بود. تنگه هرمز را بستیم، مقابل آخرین تکنولوژی جنگی دنیا ایستادیم.کاش بودی و میدیدی، آقایی که ترامپ را تهدید کردی و گفتی آرزویت را به گور میبری، آقایی که میگفتی قله نزدیک است و به تو میخندیدند نادانها، آقایی که گفتی در دریا هم شکستشان میدهیم. آقایی که گفتی موشکهایمان شناسنامه جوان مومن ایرانی است. از لحظهای که به خاک ایران چپ نگاه کردند، ملت مبعوث شدند، کار را تمام کردند، آقامجتبی گفت جای خالی تو را بعثت مردم پرکرد، سطح و تراز مردم ایران بالا رفت، آمریکا منزوی شد، آزادگان جهان جان گرفتند. کاش بودی و میدیدی. کاش بودی و میدیدی، ولی ما نمیدانیم و نمیبینیم. تو زندهای، زندهتر از همیشه. تو میبینی. تو داری لبخند میزنی. تو را شاد کردند وقتی کنار یاران شهیدت، همراهمان بودی.دلمان تنگ شده برایت.
معمار اقتدار ایران
آنچه یک رهبر را از سیاستمدار متمایز میکند تعداد پیروزیهایش نیست؛ میراثی است که پس از او میماند. بسیاری دولتها را اداره میکنند، اما تنها معدودی موفق میشوند «نظام» بسازند. هنر رهبر شهید انقلاب نیز در همین نقطه نهفته بود. او بیش از آنکه مدیر بحرانهای روز باشد معمار ساختاری بود که قرار بود در سختترین آزمونها دوام بیاورد.
پس از پایان جنگ تحمیلی، ایران کشوری بود زخمی و فرسوده، با اقتصادی آسیبدیده، زیرساختهایی ویران و دشمنانی که پایان انقلاب را نزدیک میدیدند. اما در همان سالهایی که نگاهها به بازسازی ظاهری کشور دوخته شده بود پروژهای عمیقتر در حال شکلگیری بود، پروژه نهادسازی، تربیت نیرو، تثبیت سازوکارهای حکمرانی و تبدیل یک انقلاب پرشور به نظامی پایدار.
راز ماندگاری هر نظام در ریشههایی است که دور از هیاهو در عمق جامعه گسترده میشوند. رهبر شهید بهجای تکیه بر افراد، بر ساختارها سرمایهگذاری کرد؛ ساختارهایی که در بزنگاههای تاریخی توانستند ظرفیتهای کشور را هماهنگ کنند و یکپارچه به میدان بیاورند.
وقتی توفان بزرگ جنگ و فشارهای همهجانبه از راه رسید، آن نهال نحیف سالهای پس از دفاعمقدس به درختی تنومند تبدیل شده بود. آنچه پابرجا ماند صرفا یک دولت نبود؛ نظمی بود که بر پایه نهاد، اندیشه و مشارکت اجتماعی استوار شده بود. شاید بزرگترین میراث رهبر شهید نیز همین باشد؛ ساختن آینده سالها پیش از آنکه زمان ارزش آن را آشکار کند.

آخرین وداع در زینبیه
شهره پیرانی، همسر شهید داریوش رضایینژاد، از دانشمندان هستهای که توسط اسرائیل ترور شد و به شهادت رسید،همراه بسیاری از خانوادههای شهدا برای مراسم وداع با پیکر رهبر شهید و آخرین دیدار با آقا به بیت رهبری رفتند. خانم پیرانی از متفاوتترین دیدار با رهبر شهید مینویسد.
برای شب وداع از فلسطین وارد شدیم و بعد از گرفتن کارتهای مراسم به سمت در ورودی که همیشه از آن رد میشدیم، حرکت کردیم. من دنبال ورودی کشوردوست بودم. کمی جلو رفتیم، آرمیتا گفت: مامان، مگر این کشوردوست نبود که رد کردیم؟ برگشتم به تقاطع پشت سرم نگاه کردم، با حجمی از ستونهای سیمانی زردرنگ در ورودی همیشگیمان مواجه شدم، ستونهای سیمانیای که وقتی نزدیکتر شدم، دیدم با دلنوشتههای مردم جان گرفته. در ورودی سمت راست آن ستونها سربازی ایستاده بود.
کارتهای ورود را نشان دادم، اجازه ورود نداد. گفتم ما همیشه از همین در وارد شدهایم. گفت این در دیگر راهی به درون مجموعه بیت ندارد. شب وداع باید سخت باشد، اما چنین استقبالی آن را سختتر میکند. ما را بهسوی خیابان دانشگاه و ورودی فضائلی راهنمایی کردند. از ورودی فضائلی که عبورکردیم، یکباره جلوی خودم یکی از محافظان نزدیک آقا را دیدم. آرمیتا میداند که برخی چیزهای روتین برای من جذاب است؛ چیزهایی که به چشم دیگران شاید کمتر بیاید. در دیدارهای بیت، من به ترتیب
عوضشدن ۲محافظ حضرت آقا همیشه دقت میکردم، به ترتیب آمد و رفتنشان، به نوع نگاهشان به جمعیت، به دقایقی که در کنار آقا بودند و چگونگی آمدن جایگزینشان، به نحوه ایستادنشان، نحوه قرار گرفتن دستانشان، دقتشان به اطراف و ...
میدانم چرا از دیدن ایشان ذوقزده شدم. هر فردی از اطرافیان آقا را که زنده میبینم، دلالتی است بر بودنشان و آرزوی دیدنشان. دروغ چرا، من این مدت بسیار به کسانی که همراه آقا در حمله به بیت شهید شدهاند فکر میکنم؛کسانی که همراه و در رکاب ایشان در گمنامی شهید شدهاند. وارد زینبیه میشویم. چهرههای آشنا یا هستند یا کمکم اضافه میشوند، از اقوام رهبر شهید، کارکنان دفتر که میشناسمشان، خانوادههای شهدای ۲جنگ اخیر و ...
در صف نماز مینشینیم. فضای زینبیه شبیه حسینیه طراحی شده است. خیالم را به پرواز در میآورم. دعوت شدهایم برای مراسم معمول حسینیه. جمعیت منتظر ورود آقاست. قرار است پرده کنار برود و آقا وارد شوند. قرار است آقا سخنرانی کنند و تحلیلی از موقعیت ایران بدهند.. اما چرا همهجا سیاهپوش است؟ چرا خبری از صندلی آقا و پشتیهایی که معمولا رؤسای قوا و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام بر آن مینشستند نیست؟ پروانههای سفید آویزانشده بالای جایگاه آنجا چهکارهاند؟ آن لالههای ایستاده در جلوی جایگاه از چه خبر میدهند؟
خیال و رؤیایم دیری نمیپاید و به واقعیت بازمیگردم. اینجا حسینیه نیست، زینبیه است. زینبها همیشه روایتگرند!
نماز که تمام میشود، جابهجا میشویم و به جایگاه و میعادگاه نزدیکتر. با خودم میگویم کاش اگر قرار است مداحی در جمع بخواند، مهدی رسولی باشد. با دوستی آرزویم را با صدای بلند در میان میگذارم. میگوید اتفاقا مهدی رسولی است. قبلا شنیده بودم وقتی آرزویی در ما شکل میگیرد، یعنی امکان برآورده شدن دارد. همانجا آرزو میکنم به دیدار دوباره آقا با شهادت نایل شوم...
مهدی رسولی پشت تریبون که قرار میگیرد، گریههای ریز به فریاد تبدیل میشود. خوب بلد است. مخاطبشناس است، انتخاب اشعارش فوقالعاده است و چون از صمیم قلب و با روحش میخواند، بر جان و روح مینشیند. او میخواند و ما باران میشویم. در نظرم زینبیه را سیل برد. چشمی نمییافتی که جاری نشده باشد.
آنها که در شب وداع زینبیه حاضر بودند، میدانستند با پارهای از وجود خودشان وداع میکنند. طول کشید تا پیکر آقا را وارد کنند، ولی کسی ننشست، کسی خسته نشد.. درنظرم کسی دلش نمیخواست باور کند این وداع آخر آقا در مجموعه بیت را...
یکشنبه 14 تیر 1405
کد مطلب :
278331
لینک کوتاه :
newspaper.hamshahrionline.ir/XokEW
+
-
کلیه حقوق مادی و معنوی این سایت متعلق به روزنامه همشهری می باشد . ذکر مطالب با درج منبع مجاز است .
Copyright 2021 . All Rights Reserved