معلم نیکوکار محله باغ آذری به کودکان کار درس میدهد
نذر ستودنی خانم منافی
مریم قاسمی| خبرنگار:
منطقه 16
خودش مادر است و حس مادرانهاش به او کمک میکند تا با بچهها ارتباط خوبی برقرار کند. وقتی در گوشه و کنار شهر با کودکانکار و خیابان مواجه میشود از نگاهشان حدس میزند که در دلشان چه میگذرد.
«معصومه منافی» پای پیاده در معابر شهر به راه میافتد تا به بچههای کار و خیابان درس بدهد. به آنها خواندن و نوشتن میآموزد. جمع و تفریق یادشان میدهد و به آنها توضیح میدهد چگونه با مشکلات زندگی دست و پنجه نرم کنند. با این معلم دلسوز همراه شدیم تا شاهد گوشههایی از تلاش او برای تعلیم کودکانی باشیم که بسیاری از آدمبزرگها آنها را نادیده میگیرند.
دلگرمی دیدن یک چهره آشنا
منافی آمورشیار نهضت سوادآموزی بوده و بعدها بهعنوان معلم در مدارس تدریس کرده و مدتی است که مدیریت مدرسه پسرانه چنگیزپور را به او سپردهاند. با این حال، علاقه فراوانی به کار معلمی دارد و همین موضوع باعث میشود تا هر روز پس از فراغت از کار روزانه در کوی و خیابان به راه بیفتد و مدت زمانی را با کودکانکار و خیابان بگذراند.
متأسفانه آمار دقیقی از کودکانکار و خیابانهای منطقه16 وجود ندارد، اما منافی عنوان میکند که همگیشان یک ویژگی مشترک دارند و آن معصومیت است. با معلم مهربان مدرسه چنگیزپور محله باغ آذری به کوچه و خیابانهای اطراف ترمینال جنوب میرویم. خیابان شهید زارعی یکی از جاهایی است که بارها کودکانکار و خیابان در آن دیده شدهاند.
شاید به دلیل راهاندازی درمانگاه خیریه شهید عرب قهی که به این بچهها خدمات رایگان پزشکی ارائه میدهد یا فعالیت تولیدیها و مشاغلی که از بچهها بهعنوان باربر استفاده میکنند. منافی تقریباً همه بچههای کار و خیابان این محدوده را به اسم میشناسد. از کنار دیوارهای فرسوده خیابان شهید زارعی به جایی میرسیم که نوجوان کمسن و سالی، چرخدستیاش را در کنار جدول تکیه داده و در حال استراحت است.
منافی او را به خوبی میشناسد: «منصور جان سلام، خوبی؟ امروز خوب کار کردی؟» منصور از دیدن او خوشحال میشود و با لبخندی برلب میگوید: «سلام خانم معلم. امروز فقط 5 هزار تومان کار کردم. از وقتی دستم شکسته، کمتر به من بار میدهند وگرنه زمانی که سالم بودم تا 60 هزار تومان کاسب بودم. اما خدا را شکر، حداقل موقع رفتن به خانه میتوانم نان بخرم.» منافی آتل دست منصور را محکم میکند و روی چرخدستیاش مینشیند. پسرک کتاب فارسیاش را باز میکند و به سؤالات درس جواب میدهد.
اگر میتوانستم برایشان میز و نیمکت میآوردم
معلم نیکوکار محله باغ آذری از منصور خداحافظی میکند و دوباره در مسیر پیادهرو خیابان به راه میافتد. پس از گذر از چند کوچهپسکوچه وارد بوستانی میشویم که به باغ افیونی شهرت دارد. اینجا پاتوق معتادان و موادفروشهاست. در قسمت انتهای این بوستان با نوجوان دیگری مواجه میشویم که به دیوار تکیه داده و دستگاه ترازوی رنگ و رورفتهای مقابلش گذاشته است.
منافی با او که نامش محمد است، احوالپرسی میکند. پسر کمسن و سال مچبندی را به دست چپش انداخته و به سختی آن را تکان میدهد. محمد در شرح واقعهای که برایش افتاده میگوید: «دیشب در مغازه ساندویچی، میله دستگاه فر به دستم برخورد کرد و ضربه دید، اما صاحبکارم اهمیتی نداد و گفت چیزی نشده، برو بقیه کارها را انجام بده! » منافی از محمد میخواهد که ناراحتیاش را اگرچه سخت است کنار بگذارد و کتاب ریاضی خود را باز کند.
با شنیدن این حرف کودک خوشحال میشود و فوری کتاب، دفتر، مداد و پاککن را آماده میکند. خانم معلم در حل مسائل کتاب به او کمک میکند. منافی میگوید آنقدر کودکانکار و خیابان را دوست دارم که اگر میتوانستم تختهسیاه، میز و نیمکت را به کوچه و خیابان میآوردم و به بچهها درس میدادم.
نذر من شادکردن دل کودکان
این معلم نیکوکار نذر کرده تا زمانی که در اداره آموزش و پرورش کار میکند به کودکانکار و خیابان خدمت کند. جالب اینکه خانوادهاش با این موضوع کنار آمدهاند و میدانند اگر روزی از محل کار دیر به خانه برسد، به این معنی است که در گوشهای از این شهر به کودکانکار خدمت میکند. منافی عقیده دارد خدمت به کودکانکار و خیابان وظیفه و زکات علمش است.
تنها آرزویی که دارد این است که روزی در شهر تهران کودککار وجود نداشته باشد و همه بچهها بتوانند از نعمت شادی و آرامش برخوردار شوند. معلم نیکوکار محله باغ آذری با کمک خیّران و نیکوکاران بخشی از وسایل مورد نیاز این بچهها را میخرد و در اختیارشان میگذارد، از مسواک و خمیر دندان تا کیف، کفش، دفتر و کتاب. او عقیده دارد که دل معصوم این کودکان اگر شاد شود، بیتردید آثار و برکاتش را در زندگیاش خواهد دید.