روغنکشی با اسب عصاری
امروز وارد هر بازارچه قدیمی و جدیدی میشویم دستگاهی هست که خیلی شیک و اصولی روغن هر دانهای را طی چند دقیقه میگیرد و در شیشه میریزد و به دستتان میدهد. از روغن تخمه آفتابگردان تا بادام، پسته، کنجد و.... اما فکر نکنید این شغل جدید است. شاید ابزار آن جدید باشد اما روغنکشی یکی از مشاغل بسیار قدیمی است. احتمالاً اصطلاح «اسب عصاری» را شنیدهاید. اسب عصاری یا الاغی که دور خود میچرخید تا سنگ آسیاب را بچرخاند، از ابزار روغنکشی آن روزگار بود.
یکی از همین اسبها یا قاطرها تا همین ۷۰ سال پیش در میدان کوچک شهرری دور خود میچرخید و سنگ آسیاب روغنکشی را روی کنجدها میغلتاند تا روغن کنجد درآید. همان وقت هم فوج فوج آدم میآمد برای دیدن این قاطر یا اسب. هرچند امروز از اسب عصاری و چرخ آسیاب در میدان کوچک خبری نیست اما هنوز خاطره آن روزها بهصورت سایه روشن در ذهن اهالی آن اطراف باقی مانده. مغازهای که اسب عصاری در آن میچرخید همچنان به قوت خود باقی است.
مغازه خانواده احمدی با 250مترمربع زیربنا. «سید یوسف احمدی» صاحب مغازه میگوید: «ما آنقدر از قصههای میدان شهر ری و اسب عصاری شنیدهایم که خودمان گاهی فکر میکنیم در آن دوران زندگی کردهایم.» سید یوسف با اینکه متولد سال 1358 است ولی اطلاعات خوبی از گذشته دارد. میگوید: «تاریخ بنای مغازه سال 1330 قمری است؛ حدود یک قرن گذشته.» ستونهای مغازه 3متر عرض دارد، سقفهای گنبدی و دیوارها از آجرهای کوچک مربعی ساخته شده است.
پیش از این سقفهای گنبدی محفظهای برای تهویه داشت اما برای تأمین ایمنی سوراخها را پوشاندهایم.» احمدی ادامه میدهد: «اینجا مغازه روغنکشی کنجد، دانههای روغنی و حلواپزی بود. قدیمیها خوب به خاطر دارند که نیروی چرخش آسیاب با چرخیدن قاطریا اسب عصاری تأمین میشد. قاطر به دور خود میچرخید و سنگهای آسیاب، دانههای کنجد را له میکرد و زیر دیگچه آن محفظهای بود که روغن از آنجا خارج میشد. خیلیها همان موقع برای تماشا میآمدند. مغازه بغلی ما حلواپزی بود و مشتریان ما بهصورت عمده از شهرستانها و تهران برای خرید میآمدند.»

کافه کتاب
صدای پای آب
کتاب «صدای پای آب» از قناتهای دارالخلافه یک قرن پیش تا ابرهای باردار پایتخت امروز میگوید. این کتاب نوشته «احسان بهرام غفاری» است. در این کتاب به نکاتی مثل آداب و رسوم مربوط به آب میپردازد. آدابی مثل سقایی، میرابی، مقنیگری و... در این کتاب عکسهای قدیمی و سیاه و سفید را میبینید. در بخشهایی از کتاب هم برای توضیح بیشتر و جبران خلأ عکس از تصاویر نقاشی شده و حتی کاریکاتور استفاده شده است. کتاب صدای پای آب در ۳ بخش تنظیم شده؛ بخش اول در مورد کمبود آب در نهرهای تهران و قناتها میگوید و به روشهای توزیع آب در تهران میپردازد. بخش دوم در مورد مدرنیته شدن دارالخلافه و رعایت نکات بهداشتی در مورد آب و احساس نیاز به اینکه تهران و اهالی آن به آب سالم نیاز دارند. در بخش سوم رودخانهها، سدها و قناتهای تهران معرفی میشود.
این کتاب در۹۶ صفحه تنظیم شده است. در بخشی از کتاب میخوانید: «وقتی آب به تهران رسید آدمهایی به نام میراب بودند که وظیفهشان تقسیم آب بود. در آن زمان هر ۱۰ تا۱۵ روز یکبار آب به محلهها داده میشد. میرابها وظیفهشان توزیع آب مصرفی خانهها بود. میرابها بالای سر صاحب خانهها میایستادند تا آبی که از راه جویها میرفت کسی زرنگی نکند و آب بیشتری برندارد. معمولاً شبها آب به خانهها میرفت تا تمیزتر و دست نخوردهتر باشد. نایبها وردست میرابها بودند و هنگام شب چراغ موشی با خودشان حمل میکردند. قبل از اینکه چراغهای فانوسی وارد بازار شود. شناخت میرابها کارسادهای بود. معمولاً لنگ قرمز به کمرشان میبستند و دستمال یزدی روی شانههایشان میانداختند. همیشه یک بیل هم روی دوششان بود. مشتریهای پروپاقرص میرابها، حمامیها و آبانباردارها بودند.»
قصه های شهر ما
زمین خونی
قدیمها اینطور نبود که با باز کردن شیر آب به راحتی آب سالم و گوارا در اختیار باشد. استحصال آب مرارتهایی داشت. از حفر قنات و لایروبی قنات تا میرابها و میزان حقابه (آببها) برای هر زمین. در محله اقدسیه شمیران، همانجایی که قدیمها دهکده اقدسیه نامیده میشد زمینی هست که قصهاش فقط در ذهن اهالی قدیمی ماندگار شده است. قصهای که سینه به سینه منتقل شده و «غلامرضا قیدی» شورایار محله دارآباد برایمان نقل میکند: «قسمت جنوبی دهکده اقدسیه، جایی که این روزها در دست ساختوساز تقاطعهای غیرهمسطح بزرگراههای امام علی(ع) و ارتش است قطعه زمینی بود که اهالی به آن زمین خونی میگفتند.» اما چرا زمین خونی؟ قصه به همان ماجرای آب و حقابه برمیگردد. از همین مسیر نهر از دارآباد به چیذر جریان داشت. در جریان حقابه اهالی با هم درگیر میشوند و یکی از چیذریها کشته میشود و زمینی بهعنوان خون بها معاوضه میشود که بعد ازآن به زمین خونی معروف شد. این روزها که در بحران کمآبی هستیم با مرور این اتفاق و قصه این زمین، بیشتر برایمان روشن میشود که گذشتگان ما در این شهر برای استحصال آب چه مرارتهایی متحمل میشدند.
مثل ها و متل ها
دنیا را اوف و پلو را پوف
در باب طبیعتدوستی تهرانیها میگویند که با آمدن نخستین چلچلهها سر و کله تهرانیها هم در طبیعت و دشت پیدا میشد. آنقدر که تهرانیها فارغ از دارا و ندار بودنشان عشق گشتوگذار و طبیعت رفتن داشتند. این بود که با وزیدن نخستین باد بهار تا وزش نخستین باد و سوز پاییز گشتوگذار به راه بود. البته این سرشت اغلب ایرانیان عاشق آب و سبزه است. آنقدر گل و بوته و درخت دوست داشتند که زمان شاهعباس، گل و بوته بافتند برای زیر پایشان و هنر کاشی هم باز آمیخته شد با این گل و بندها. خلاصه اینکه تهرانیها خیلی معتقد بودند که باید دم را غنیمت شمرد و زندگی در لحظه را خوب بلد بود. در همین زمینه ضربالمثلهای بانمکی هم داشتند و میگفتند: «تابستان تندرستی، زمستان زیر کرسی» یا «دنیا را اوف و پلو را پوف».
خلاصه بهار که میشد دستهجمعی راهی جایی سیاحتی و زیارتی میشدند. جایی که هم امامزاده داشته باشد و هم آب و درخت. شمیران، دزاشیب، امامزاده ابراهیم(ع)، حرم حضرت عبدالعظیم(ع)، قلهک، زرگنده، امامزاده قاسم(ع)، امامزاده صالح(ع)، رستمآباد، اختیاریه، جماران، ابنبابویه و... معمولاً از مکانهای مورد علاقه تهرانیها برای تفرج بود. تنهایی رفتن هم به آنان مزه نمیداد و معتقد بودند که باید دستهجمعی بروند؛ با همسایه و دوست و آشنا. برای این دستهجمعی رفتن هم اگر کسی مهمان کسی نبود چون تهرانی جماعت محال است بگذارد مهمان دست توی جیب بکند قانون دونگ را رعایت میکردند. کسی مادرخرج میشد و دست آخر حساب و کتاب میکردند و هر کسی دونگ خود را برای این گشتوگذار میداد. البته همه همان ابتدا مبلغی را میگذاشتند تا مادرخرج احیاناً به خاطر خالی بودن جیبش خجالتزده نشود. خلاصه اینکه هیچچیز حتی نداشتن باعث نمیشد دست از تفریح بردارند.