گفتم چرا تکه تکهاش کنیم
«از کودکی شیرینزبان و مهربان بود. زودتر از خیلیها بار زندگی را به دوش گرفت و بعد از سربازی، سر کار رفت تا روی پای خودش بایستد.» بانو بهبودی، مادر شهید، از محمدرضا اینطور یاد میکند و از بیادعا بودن فرزندش میگوید: «ساده بود و همهچیز را ساده میگرفت. ازدواجش ساده بود؛ بیتکلف و بیریا.» مادر شهید، هنوز هم وقتی از روزهای قبل از تولد محمدرضا میگوید، صدایش میلرزد: «بعد از ازدواجمان تا چندین سال برای اینکه دامنم سبز شود، دکتر میرفتم. بالاخره بعد از 5سال پسر اولم متولد شد، بعد از آن هم دخترم به دنیا آمد. اما محمدرضا را ناخواسته باردار شدم. بهخاطر شرایط آن روزها، حتی با همسرم تصمیم گرفتیم او را به یکی از فامیلها بدهیم، اما وقتی به دنیا آمد، آنقدر شیرین بود که خودش را توی دلمان جا کرد. از آن دو تا هم بیشتر دوستش داشتیم. زیاد اهل شیطنت نبود، آزارش به کسی نمیرسید. ساده بود. زود دل میبست. فوتبال را دوست داشت. بعد از گرفتن دیپلم، به سربازی رفت. همانجا تصمیمش را برای آینده گرفت؛ کار کند، زندگی بسازد، روی پای خودش بایستد.» مادر از اهدای اعضای پیکر پسرش به بیماران میگوید: «اول راضی نبودم. اما خودش خواسته بود. میگفتم این همه درد کشیده، دیگر بس است. چرا تکهتکهاش کنیم؟ اما همسرش حرفهای محمدرضا را برایم میگفت. مدام از او میپرسیدم راست میگی؟ واقعا محمدرضا اینطور گفته بود؟ گفته بود اگر برایم چنین اتفاقی افتاد، اعضایم را اهدا کنید. میگفت چرا زیر خاک بپوسد وقتی میشود به چند نفر زندگی داد. سخت بود، اما وقتی همسرش گفت خودش خواسته، امضا کردم. زندگیاش ساده بود، اما طرز رفتنش بزرگوارانه بود.آنقدر بزرگ که جان چند نفر را نجات داد. او شهرتی نداشت، عنوانی نداشت. کارگری بود منظم و مسئولیتپذیر. همکارانش هنوز هم از وجدان کاریاش میگویند؛ از اینکه بیشتر از همه کار میکرد و کمتر از همه گلایه.»