روایت لحظات سخت جدایی
روز هجدهم اسفندماه 1404 با اعلام خبر مرگ مغزی، امیدهای خانواده ناامید شد. همسر شهید محمد رضا بهبودی میگوید: «وقتی این خبر را شنیدم انگار دنیا روی سرم خراب شد. اما همان لحظه یاد حرفهایی افتادم که محمدرضا قبلاً درباره اهدای عضو زده بود. ماجرا برمیگشت به چند سال قبل؛ مادرم تازه کارت اهدای عضو گرفته بود. همان موقع محمدرضا گفت اگر برایم اتفاقی افتاد، نگذارید اعضایم زیر خاک برود. اگر اهدای عضو بتواند جان چند نفر را نجات بدهد، خوشحال میشوم. گرفتن رضایت از خانواده، بهویژه مادر شهید، لحظه بسیار سختی بود. من خودم داغدار بودم، اما دوست داشتم حرف محمدرضا هم روی زمین نماند. ساعتها به آنها گفتم این خواسته خودش بوده. اگر ما انجام ندهیم، انگار حرفش را نادیده گرفتهایم. در نهایت مادر شهید با چشمانی اشکآلود رضایت داد. پس از اعلام رضایت خانواده، تیم فراهمآوری اعضا وارد عمل شد. برای ما سخت بود، اما وقتی فکر میکردم ممکن است چند نفر با این اعضا زندگی دوباره پیدا کنند، احساس میکردم محمدرضا هنوز زنده است.
چند روز بعد از مراسم ترحیم، یکی از بستگان خانواده خواب محمدرضا را دیده بود که لباس سفید پوشیده و پرچمی در دست دارد. به او گفته بود به مادرم بگو چرا گریه میکند؟ الان به جای یک محمدرضا، چند محمدرضا داری. شنیدن این خواب برای خانواده و مادرش آرامشبخش بود. امروز آوا فقط ۱۵ماه دارد، اما هنوز با عکس پدرش حرف میزند. همسرشهید میگوید: «هر صبح که بیدار میشود عکس بابایش را میبوسد. بعضی وقتها اسباببازیهایش را جلوی عکس میگذارد، انگار با بابایش بازی میکند. من و دخترم سرمان همیشه بالاست. آوا بزرگ میشود و با افتخار میگوید بابای من شهید شده و با اهدای عضو به چند نفر زندگی داده. همین که همه میگویند پدرت آدم خوبی بوده، برای دخترم کافی است.»