خانه پر از یاد اوست
پرواز خونین فائزه زینالی در حمله موشکی به مجتمع پاسارگاد به روایت مادرش
سیده کلثوم موسوی | خبرنگار
فائزه زینالی اهل ورزش و طبیعتگردی بود، صبر و خانوادهدوستیاش او را درنظر همه عزیزتر جلوه میداد، موتورسواری را یاد گرفت و گاهی بچه خواهرش را با موتور میبرد. این ساکن خیابان نبردشمالی که 29بهار از عمرش گذشته بود در مجتمع بینراهی پاسارگاد در مسیر تهران-زنجان بر اثر اصابت موشک به شهادت رسید. خوشاخلاق و مهربان و بمب انرژی بود. هر جا وارد میشد همه حالشان خوب میشد و با همه همکارانش رابطه صمیمی داشت. فائزه اهل مطالعه کتاب بود و در هر دورهای از زندگیاش که فکر میکرد باید آموزش ببیند این کار را میکرد. او کارمند بانک بود و در رشته حسابداری کارشناسیارشد داشت. برای آشنایی بیشتر با این شهید، سراغمادرش فرحناز مسعودی(52ساله) رفتیم.
با هدف زندگی میکرد
مادر است، داغی که بر دل دارد تنها خدا میتواند تسکین دهد.
غم نگاهش تا شروع به حرفزدن کرد چندین برابر شد: «2دختر داشتم. فائزهجانم هنوز ازدواج نکرده بود و هر موقع از محل کار برمیگشت گاهی به پرنسا بچه خواهرش زنگ میزد و او را میبرد در خیابان گشتی میزدند تا حال و هوایشان عوض شود. خیلی مرتب بود و هر صبح ساعت ۵بیدار میشد و با لباسهای اتو کشیده و مرتب سرکار میرفت و حدود ساعت 3 و گاهی5 عصر بازمیگشت. یک ساعت طول میکشید تا به خانه برسد، وقتی هم میرسید پرانرژی و شاد، حال و هوای خانه را عوض و شروع میکرد به شوخی و خنده با من و پدرش. اگر مهمان داشتیم مجلس را دست میگرفت تا مهمانها سرشان گرم شود و به آنها خوش بگذرد. بیشتر مواقع آشپزی منزل با فائزه بود. 14اسفند که میخواست همراه دایی و پدربزرگش به روستا برود، برایمان غذا آماده کرد و رفت. وقتی خداحافظی کرد یک دل سیر او را در آغوش گرفتم. حس کردم هنوز همان دختربچه دبستانی را بغل کردهام. رفت و ساعت 5عصر همان روز خبر دادند که فائزهجانم در اثر اصابت موشک به مجتمع بینراهی پاسارگاد شهید شده است.»
گواهینامه ماشین سنگین داشت
فرحناز مسعودی، مادر شهید از توانمندی فائزه در رانندگی ماشینسنگین و موتورسواری نیز میگوید: «از آنجا که همسرم راننده اتوبوس بود، فائزه هم به رانندگی ماشینسنگین علاقه پیدا کرد و بالاخره گواهینامه پایهیک را گرفت. کمتر پیش میآید خانمها راننده ماشین سنگین بشوند؛ چون معمولا کاری مردانه است. اما فائزه هم گواهینامه را گرفت هم رانندگیاش حرف نداشت. فامیل و کسانی که با او بیرون رفته بودند از دستفرمانش لذت میبردند و تعریف میکردند. موتورسواری
هم بلد بود. »
روایت شهید از زبان همکارانش
مسعودی درباره حضور همکاران فائزه که برای عرض تسلیت به منزل شهید آمده بودند، میگوید: «وقتی به من اطلاع دادند منتظر بودم که فقط همکاران خانم بیایند اما تمام همکاران آقا و خانم در مراسم آمده بودند؛ حتی مدیرعامل بانکرسالت محل کار فائزه. همکارانش ناراحت بودند و میگفتند: از وقتی به ما خبر دادند فائزه شهید شده جمع میشویم یک گوشه و فقط گریه میکنیم. ما هیچ بدیای از فائزه ندیده بودیم. یکبارهم این دختر کاری نکرد که ما ناراحت بشویم.»
دنبال خوشحالکردن دیگران بود
فائزه معروف بود به بمب انرژی فامیل. این مادر عزادار در مورد عزیزش اینطور تعریف میکند: «مدام دنبال خوشحالکردن دیگران بود. آرام و قرار نداشت. جنب و جوشش زیاد بود و همین باعث شده بود فامیل هر موقع او را میدیدند میگفتند: بمب انرژی آمد. ما اصالتا آذری هستیم. فامیل پدری فائزه بیشتر در شهر مراغه و روستاهای اطراف آن ساکن هستند. پدرش وقتی بیحوصله یا دلتنگ بود، فائزه به هر بهانهای سر به سرش میگذاشت تا او را از آن حال و هوا بیرون بکشد و لبخندی بر لب پدرش بیاورد. »
دلتنگیهای مادر
بانو مسعودی از جای خالی فائزه میگوید: «وقتی سر کار بود، روزانه چندین مرتبه تماس میگرفت و حالمان را میپرسید، زمان برگشت، همکارانش را که وسیله نداشتند میرساند؛ حتی افرادی که مسیرشان به منزل ما نمیخورد. یکی از همکاران تعریف میکرد که هر چه به او میگفتیم مسیرت دور میشود خودمان میرویم، او میخندید و میگفت: اشکالی ندارد. فائزه با همه مهربان بود و همیشه سعی میکرد دلی را بهدست آورد. هر جای خانه را نگاه میکنم نشانههای فائزه را میبینم. کمکخرجمان بود. مرا بیرون میبرد و برایم بهترین لباسها را انتخاب میکرد و میخرید. پدرش همیشه میگفت: فائزه ما را لوس میکرد. حتی در خرید لوازم خانه کمک میکرد که بهترینش را تهیه کنیم.»