• یکشنبه 17 خرداد 1405
  • ٢١ ذو الحجة ١٤٤٧
  • 2026 Jun 07
شنبه 16 خرداد 1405
کد مطلب : 277030
لینک کوتاه : newspaper.hamshahrionline.ir/W7jLQ
+
-

پدر در دریا، پسر در آسمان

روایتی از شهید همایون زینلی؛ کودکی که در میناب پرواز کرد

گزارش
پدر در دریا، پسر در آسمان

الناز عباسیان | روزنامه‌نگار 

در دل آب‌های گرم خلیج‌فارس، پدر برای حفاظت از منابع ایران در دریا مشغول به‌کار بود ‌و پسر 7ساله‌اش، همایون، در کلاس اول مدرسه شجره طیبه میناب(دبستان رهپویان شهدای خلیج‌فارس) نشسته بود. همایون، همان کودکی که هر بار پدرش به مأموریت 2هفته‌ای می‌رفت، روزهای رفتنش را با یک جدول ۱۴ خانه‌ای می‌شمرد. اما این بار، آوار جنگ بر سر بی‌گناهان خراب شد. همایون رفت تا بگوید کوچک‌ترین بچه‌های این سرزمین هم سرباز وطن‌اند؛ کودکی که هنوز تمام حروف الفبا را یاد نگرفته بود، اما با خون خود درس بزرگی داد: تا ابد پاینده ایران. در ادامه بخش‌هایی از صحبت‌های مسلم زینلی پدر شهید را می‌خوانیم.

در پارس‌جنوبی، دنیا روی سرم خراب شد
صبح روز نهم اسفندماه، من روی سکوهای حفاری پارس‌جنوبی در دریا مشغول کار بودم. خبر رسید بیت رهبری مورد حمله قرار گرفته است. دلم آشوب شد، اما حسم این بود که اشتباه شده و به حضرت‌آقا آسیبی نرسیده. اصلاً فکر نمی‌کردم ساعتی بعد به میناب حمله شود. خیلی طول نکشید که دوستانم به من گفتند میناب و مدرسه شجره طیبه را زدند. به همسرم زنگ زدم. در محیط مدرسه بود و داشت گریه می‌کرد. هر چه گفتم چی شده؟ نتوانست با من صحبت کند. فقط صدای ازدحام و شلوغی می‌آمد. وقتی اصرار کردم، توانست بگوید که مدرسه را زدند و همایون هم داخل مدرسه بود. دنیا روی سرم خراب شد.

همایون؛ پسر بی‌اذیت و خوش‌خنده
من 2فرزند داشتم: همایون و یک دختر 2ساله. همایون کلاس اول دبستان بود و شهریورماه 6ساله شده بود. اگر چند روز دیرتر به دنیا می‌آمد، نیمه دوم می‌شد. ما خوشحال بودیم که همایون نیمه‌اولی است و زودتر به مدرسه‌می‌رود.  گاهی از سر دلتنگی با خودم می‌گویم ‌ای کاش چند روز دیرتر به دنیا آمده بود و مدرسه نمی‌رفت. همایون پسر بی‌اذیتی بود. بیشترین وابستگی را به من داشت. هر بار که می‌خواستم بروم سرکار -که معمولاً 2هفته طول می‌کشید- همایون تلفنی مدام از من می‌پرسید: چند روز طول می‌کشد برگردی؟ یک جدول درست کرده بود با ۱۴ خانه. هر روز که از مأموریت من می‌گذشت، روی آن خط می‌کشید و اینطور روزشماری می‌کرد برای آمدنم. همیشه دلتنگم بود. حتی در مدرسه هم این وابستگی به من تأثیر گذاشته بود؛ یک‌بار معلمش به من گفت همایون مدام اسم شما را می‌آورد و دلتنگ شماست.

آخرین خاطره؛ موتورسواری و خنده‌های همایون
آخرین خاطره‌ای که از همایون دارم، قبل از رفتن به مأموریت است. می‌خواستیم به جایی برویم و دیر شده بود. مجبور شدم همایون و مادرش را با موتور ببرم. همایون با اینکه بین من و مادرش بود سردش شد. مادرش گفت: قلقلکش بده. من این کار را کردم. همایون می‌خندید. وقتی بیشتر قلقلک می‌دادم، بیشتر می‌خندید. پسر خوش‌خنده‌ای بود. همیشه با هم خوش بودیم و تمام وقت مرخصی‌ام را برای همایون می‌گذاشتم.

آغوشِ معلم شهید؛ آخرین پناهگاه همایون
همیشه سخت از خواب بیدار می‌شد و ما گاهی دلمان می‌سوخت و می‌گفتیم نیازی نیست امروز به مدرسه بروی. گاهی با خودم می‌گویم کاش آن روز هم همایون خوابش می‌گرفت و مادرش می‌گفت بخواب، اما به‌گفته مادرش آن روز شنبه، همایون برعکس همیشه، به شوق زنگ ورزش، زود از خواب بیدار شد. لباس و کفش ورزشی‌اش را پوشید و راهی شد. بمیرم برای پسرم که با همان کفش ورزشی‌اش شناسایی شد؛کفشی که آنقدر شستیم تا خون و خاک از روی آن برود. همایون همیشه می‌گفت: من حاج‌قاسم سلیمانی‌ام. پسرم مثل حاج‌قاسم شهید شد! نکته دردناک اینجاست که پیکر تکه‌تکه همایون در آغوش معلم شهیدش پیدا شده بود؛ جوری که انگار خانم نعیمی-که نور به قبرش ببارد- همایون و چند کودک دیگر را زیر دستانش جمع کرده بود.







 

این خبر را به اشتراک بگذارید