عاشقانههای خیابان کشوردوست
درباره خیابانی که میعادگاه مردم و رهبر شهید شده است
فاطمه عسگرنیا | روزنامهنگار
خیابان جمهوری هفتههاست که حالوهوای دیگری دارد. پیاده و سواره وقتی در میانه این مسیر به خیابان کشوردوست میرسند، سرعت حرکتشان کمتر و کمتر میشود. خیلیهایشان به رسم ادب لحظهای میایستند، دست بر سینه میگذارند و صلواتی نثار شادی روح امام شهیدشان میکنند. اگر وقت اجازه دهد وارد میعادگاه کشوردوست میشوند. شب و روز هم ندارد، هر ساعتی از شبانهروز که باشد همین که دلتنگی امانشان را ببرد خود را به این نقطه از شهر میرسانند؛ جایی که بوی رهبر شهیدشان را میدهد؛ آنجا که زیلوهای حسینیه پناهشان شده است؛ همان مکانی که میتوانند فارغ از هر فکر و مشغلهای چشمدرچشم رهبر شهیدشان بدوزند، به صندلی خالی او با حسرت نگاه کنند و در فراقش آرامآرام اشک بریزند. میگویند این غم سبکشدنی نیست!
حسرتگاه یاران
خیابان کشوردوست، جایی در همسایگی میدان جمهوری. آنهایی که قبل از نهم اسفندماه1404 قسمتشان گذر از این خیابان و رسیدن به حسینیه امام بوده، از آن بهعنوان خیابان وصال عاشقان سیدعلی یاد میکردند. اما آنهایی که این روزها از هر گوشهوکنار تهران و حومه و استانهای دیگر خود را به کشوردوست میرسانند از آن بهعنوان حسرتگاه عاشقان یاد میکنند. دستشان به زیلوهای آبی و سفید حسینیه هم میخورد و حتی روی آنها مینشینند، با دست لمسشان میکنند، اما با حسرت و اشکی که حتی زورشان به توصیفش هم نمیرسد. ساعت حوالی 12و نیم ظهر است. سرتاسر میعادگاه کشوردوست را آفتاب پررمق بهاری فراگرفته است. سیدجواد از بوشهر خود را به کشوردوست رسانده است. دیدار با رهبری آرزویش بود، اما حالا حسرتش شده است. گوشهای از جایگاه نمادین نشسته، با کت و شلواری آراسته. به رسم ادب دستهایش را روی زانو گذاشته و در هم گره کرده است. بیصدا اشک میریزد و با همان لهجه جنوبی خطاب به مرد میانسال کناردستیاش میگوید: ببین زیلوها همان زیلوها، پردهها همان پردهها، چفیه چفیه آقاست، صندلی همان صندلی اما دیگر سیدعلیمان نیست. هقهق مردانهاش شانههایش را میلرزاند. او در این ظهر بهاری تنها نیست. زنان و مردان زیادی در زل گرمای آفتاب بهاری روی موکتهای سرخرنگ خیابان کشوردوست در تقاطع جمهوری نشستهاند. سایه درختان توت پیادهراه خیابان هم زورش به گرمای نیمروزی نمیرسد، اما این گرما هم زورش به دلتنگی عاشقان سیدعلی نمیرسد، عاشقانی که با دلی پرحسرت در این میعادگاه نشستهاند. یکی مهری برمیدارد و نمازی هدیه به رهبری میکند. یکی جوشن کبیر را به نیابت رهبرشهید زمزمه میکند و دیگری چشمدرچشم رهبرشهید دوخته است و به پهنای صورت اشک میریزد. کشوردوست دیگر برایشان یک خیابان نیست، حسرتگاه جانان است و این حسرتگاه تا قبل از غروب آفتاب ساکتتر و دلگیرتر است.
شبهای بیقراری
روز رو به اتمام است. هرچه بیشتر به سمت خنکای عصرگاهی پیش میرویم بر جمعیت حاضر در میعادگاه کشوردوست اضافه میشود. مردان همراه با خانواده و زنان با کالسکههایی که پیشاپیششان حرکت میکند، پرچمبهدست برای اقامه نماز و شرکت در مراسم شبانه از گوشهوکنار شهر خود را به خیابان کشوردوست میرسانند. به محض تاریکشدن هوا پروژکتورهای قرمزرنگ روشن میشود. اینجا مهماننوازی به رسم رهبر ادامه دارد، آن هم با چای زغالی و معطر به بوی گل محمدی. میزبانان با صفحاتی از قرآن کریم به استقبال مهمانان میآیند، آخر اینجا هر شب به نیت رهبر، قرآن را ختم میکنند. قرائت سوره فتح و زیارت عاشورا و توسل و اقامه نماز استغاثه برنامه هر شب این میعادگاه است. هم صدای مداحی و گریه بزرگترها در فراق رهبر به گوش میرسد، هم صدای خنده کودکانه همبازیهای شهیده زهرا نوه رهبر؛ بچههایی که دیدنشان بیاختیار تو را به یاد چشمهای مظلوم طفل شهیده بیت میاندازد. اعمال هر شب را که انجام میدهند راهی میدان جمهوری میشوند، جایی که در این شصتواندی روز ترکش نکردهاند. در اجتماع شبانه این میدان حاضر میشوند مردمی که معتقدند پشت دشمن را به خاک خواهند مالید.
کشوردوست، بیرهبر دیگر بهار ندارد
از خیابان کشوردوست در تقاطع جمهوری که به سمت حسینیه امام میرویم باید از گذری باریک و از میانه در آهنی کوچکی عبور کنیم. از این نقطه ویرانیهای ناشی از بمباران بیت رهبری بیشتر به چشم میخورد، خانههایی که قاب پنجرههایشان کنده شده و شیشههای سالم بر پیکر هیچ خانهای نمانده. همسایههای رهبر شهید اما این روزها حالوهوای دیگری دارند. از در و دیوار سوپرمارکتی که نبش خیابان کشوردوست در تقاطع خیابان شهید صالحی واقع شده تا دیوارهای آجری خانههای همسایه، همه و همه راوی دلتنگیهای مردم است. پر از دستنوشتههایی که خطاب به رهبر شهید است. آجرهای این خیابان فقط یک آجر نیستند، هرکدام اگر زبان داشتند دلتنگیهای مردم برای رهبرشان را در این شصتواندی روز روایت میکردند، مردمی که حالا به خیابان کشوردوست، دیوارهای ساختمانهایش، به درختانش، حتی به زمینش هویت دیگری دادهاند، هویتی که ریشه در مظلومیت رهبر شهیدشان دارد. یکی از همسایههای رهبر شهید میگفت: قبلا اگر کسی روی دیوارهای این کوچه و خیابان آگهی تبلیغاتی میچسباند اهالی بهشدت با او برخورد میکردند، اما امروز وقتی میبینند مردم برای نوشتن دلنوشتههایشان ماژیک همراهشان نیست، خودشان این امکانات را در اختیار مهمانان آقا میگذارند. همسایه دیگری میگفت: در طول 30سالی که همسایه رهبر بودیم این خیابان همیشه پر بود از شادی و نشاط آدمهایی که زیارت آقا قسمتشان شده بود، اما در این شصتواندی روز گذشته در هر ساعت از شبانهروز که نگاه میکنیم آدمها زن و مرد، پیر و جوان و حتی نوجوانها تنهایی یا گروهی گوشهای از خیابان نشستهاند و با حسرت به حسینیه نگاه میکنند. این خیابان و این کوچهها دیگر بعد از رهبر بهار بهخود نمیبینند. در ساختمانهای آسیبدیده حوالی بیت کسی زندگی نمیکند. همسایهها میگویند خانه و زندگیمان فدای رهبر، کاش جان ما هم سر این خانه و زندگی میرفت اما سایه رهبر از سرمان کم نمیشد. یکی از همسایهها میگفت کسی اینجا دلودماغ زندگی ندارد، چه برسد به تعمیر و بازسازی.