پدرم خم شدند و پای پدرشان را بوسیدند
خاطرات آیت الله سیدمصطفی خامنهای از رهبر شهید انقلاب
فرزند ارشد رهبر شهید انقلاب، آیتالله حاج سیدمصطفی حسینی خامنهای در سالهای حیات پدر بزرگوارشان از حضور در رسانهها و انجام هرگونه مصاحبه پرهیز داشت، اما به مناسبت مراسم نکوداشت آیتالله سیدجواد خامنهای (پدر رهبر شهید انقلاب) نکاتی از زندگی رهبر شهید و ارتباط نزدیک، انس و صمیمیت ایشان با پدر بزرگوارشان را بیان کردند. بخشهای دیگر این مصاحبه که برای نخستینبار منتشرشد نیز شامل خاطراتی است که آیتالله سیدمصطفی خامنهای از دوران کودکی خود و زندگی خانوادگی رهبر شهید انقلاب دارند.
به مصطفی بگویید آقا
ما در محیط خانواده به پدربزرگ میگفتیم «آقا» و به مادربزرگ میگفتیم «خانم». در میان فرزندان هم صرفا پدرم و عموی بزرگ ما از دوران کودکی پسوند «آقا» داشتند، یعنی «محمدآقا» و «علیآقا». این «آقا» توی خانه جزو اسم آنها بود و یک حالت اختصاصی داشت. آن روز یادم هست که سهنفری در اتاق تابستانی پایین ناهار خورده بودیم و آقا در حال رفتن برای استراحت بودند که خطاب به مادربزرگم گفتند: خانم! از این به بعد به مصطفی بگوییم «آقامصطفی». یعنی این قرار را گذاشتند. بهنظرم این التفات ناشی از محبت و دلسوزی ایشان در آن دوره زندانها و تبعید بود که درواقع میخواستند توجه ویژهای به من بکنند.
شیشه شکستن ساواکیها
(قبل از انقلاب)حدود ساعت3 نیمهشب بود و ما همه در خانه خواب بودیم، ناگهان در خانه را که روبهروی ورودی هال است میزنند. گویا آقا بیدار شده و پشت در رفته بودند. نکته اینجاست که اواخر گفته شده بود ساواکیها بدون نامونشان وارد خانه میشدند و انقلابیون را میکشتند و بعد هم معلوم نمیشد که چهکسی بوده است. در خانه ما آلومینیومی با شیشههای مربعی و مشجر بود. آقا اول هم احتیاط میکنند، ولی بالاخره مقداری در را باز میکنند که یک هفتتیر از لای در داخل میآید. ایشان ابتدا بهزور در را میبندند و میگویند حکمتان یا کارتتان را نشان بدهید که معلوم بشود شما چهکسی هستید، اما آنها شیشهها را میشکنند و در را باز میکنند و وارد میشوند. بنده با همین سروصدای زمان ورودشان بیدار شدم. آنها وقتی وارد شدند، همان وقت یکی از آنها با لگد، محکم به ساق پای ایشان میزند که مقداری از خون آن روی زمین ریخته بود. بعد هم مشغول بههمریختن کتابخانه شدند. در همین اثنا، یکی از آنها آمد و بالای سر ما با سلاح یوزی ایستاد. در اینجا به برکت وجود اخوی کوچکمان ــ که سهماهه بود ــ بلاهایی از ما رفع شد. یعنی والده ما با تدابیری، به اسم درستکردن شیشه شیر برای بچه، اعلامیهها را زیر چادر پنهان و جابهجا کردند.
با مرحوم پدربزرگمان مانوس بودند
اتفاقا در همان سال۱۳۶۰ که آقا ترور شدند، مرحوم آقا (آیتالله سیدجواد خامنهای) به تهران تشریف آوردند. آن اوایل دست ایشان بهشدت دردمند بود و درد آن با تلاش پزشکان قدری ساکت میشد. رابطه آقا بعد از آمدن به تهران نیز با پدرشان خیلی خوب بود. در دوران ریاستجمهوری، من چندبار دیدم که آقا با اینکه یک دستشان بسیار دردمند و تقریبا بهطور کامل ازکارافتاده بود، همین نوع رسیدگیها را داشتند. یکبار شخصا پدرشان را از اتاق به ایوانی که آن ساختمان داشت آوردند، با همان یک دست برای ایشان پتو انداختند، آبدارچی چای میآورد و ایشان کنار پدرشان صمیمانه مینشستند و با اینکه مرحوم آقا (آیتالله سیدجواد خامنهای) آن زمان حدود 90 سال داشتند و خیلی گرموگیرا هم نبودند، اما پدر با ایشان اُنس داشتند و گرم میگرفتند. ایشان در همان فرصت کم شاید چیزی میگفتند که مرحوم آقا لبخندی هم میزدند و شوخی میکردند. بنا بهگفته دیگران نیز اساسا مأنوسترین فرد به مرحوم پدربزرگمان، آقا بودند.
از حرم به دیدار پدر و مادر میرفتند
بخشی از خاطراتی که ما از دوران ریاستجمهوری داریم نیز مربوط به مشهد است. آقا در دوران ریاستجمهوری، در سفر به مشهد، تصمیم می گرفتند به دیدار والدینشان بروند. آنجا با والدینشان صبحانه میخوردند و آقا با همان حالت صمیمانه و خندهرویی با پدر و مادرشان گرم میگرفتند و مثلا بعد از یک ساعت برمیگشتیم. خاطره دیگری هم از نوع رابطه آقا و مرحوم پدربزرگمان در ذهنم هست. اصل ماجرا این است که یکبار آقا به منزل پدرشان میروند. آقا بهاحترام خم میشوند و پای پدرشان را میبوسند. بعد، مرحوم آقا برای ایشان نقل میکنند که من حضرت امیر (علیهالسلام) را در خواب دیدم و به ایشان گفتم که اجازه میدهید پای شما را ببوسم، ایشان اجازه دادند و من هم پایشان را بوسیدم.
نماز پدر و مادر
آقا اوایل بعد از وفات مرحوم پدرشان و شاید بعد از وفات مادر ــ که 3سال و یکماه بعد فوت میکنند ــ میگفتند من هر روز برای پدر و مادرم 2رکعت نماز میخوانم. یک دورهای هم آقا قبل از نماز ظهر و عصر، یک شبانهروز برای مادرشان نماز میخواندند. البته از نظر فقهی، ایشان ولد اکبر نیستند و وظیفهشان نیست. بهمناسبت، خوب است این را هم بگویم که نظر آقا درباره نماز قضای پدر این است که این حکم علاوه بر پدر، برای مادر نیز هست.
خودداری از لعن و نفرین بدخواهان
آقا رفتارهایی داشتند که ریشه در نجابت و بزرگمنشی و صفای باطن ایشان داشت. گاهی برخی افراد برخوردهای بسیار بدی با آقا داشتند، اما ایشان طلب مغفرت حتی برای آنها را فراموش نمیکردند. یکبار فردی در خدمت ایشان با تندی گفت خدا لعنت کند فلانی را! منظور هم کسی بود که خیلی بدی کرده بود و بهاصطلاح شمشیر را نه که از رو بسته بود، از غلاف درآورده و حمله هم کرده و ضربه هم زده بود و این ضربه هم اصابت کرده بود که آقا درباره کار اینها در جلسهای عمومی در حسینیه به مردم گفتند که خدا خودش این مسئله را حل کرد و مانند مرحوم امام که آزادی خرمشهر را مستقیما به خدا نسبت دادند، حضرت آقا هم حل این ماجرا را مستقیما به خدا نسبت دادند. آقا به ایشان گفتند من تابهحال اینگونه افراد را نه لعنت کردهام، نه مرگشان را از خدا خواستهام. این موضوع بهنظر من عجیب بود و نشان میداد که انسان باید یک سرمایه درونی داشته باشد تا به اتکای آن، اینطور حلم و سعه صدر به خرج دهد. این نکته نیز میتواند ریشه درخصوصیات مرحوم پدرشان داشته باشد.
عاشق کتاب
آقا و برادر بزرگترشان در محیطی بزرگ شدند که فقر و نداری را چشیده بودند، البته با حفظ عزت؛ یعنی پدر ایشان اینطور نبود که بخواهد بهخاطر فقر، پیش این و آن برود و چنین کارهایی بکند. در خاطرات پدرم هست که گفتهاند مادرشان چگونه از قبای کهنه مرحوم آقا برای بچهها لباس تهیه میکردند. یک خصوصیت مشترک پدرم با پدرشان اهتمام به مطالعه بود. پدربزرگ ما بسیار اهل مطالعه بودند و حتی در سفرهای تهران نیز آقا یا اخوی آقا برای ایشان کتاب میآوردند. در طول این سالها واقعا ایشان به اندازه یک کتابخانه بزرگ، کتاب خواندهاند و فقط تعداد بسیار اندکی از آنها به جهت حاشیهنویسی و تقریظها معلوم میشود.